متن ارائه شدهی آکادمی ژنئولوژی به کنفرانس ژن ژيان آزادی
ژنئولوژی؛ بازاندیشی دانش، آزادی و جایگاه زن در جامعه
در جهان امروز، یکی از بنیادیترین پرسشهایی که در برابر انسان و جامعه قرار دارد، مسئله آزادی است. بسیاری از بحرانهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی معاصر را نمیتوان بدون بازگشت به ریشههای تاریخیِ شکلگیری مناسبات قدرت و سلطه توضیح داد. در این میان، مسئله زن جایگاهی اساسی دارد؛ زیرا زن نهتنها یکی از نخستین قربانیان نظامهای سلطه بوده، بلکه بخش مهمی از دانش، تجربه و توان اجتماعی او نیز در طول تاریخ نامرئی یا بیارزش شمرده شده است. از همین منظر، ژنئولوژی یا «علم زن» تلاش میکند با بازنگری در تاریخ، دانش و ساختارهای اجتماعی، پیوند میان زن، جامعه و آزادی را دوباره مورد توجه قرار دهد.
تصور اینکه دانش زن، فاقد ارزش است در طول تاریخ از طریق هنجارها و ساختارهای اجتماعی بازتولید شده است. بسیاری از اشکال دانشی که زنان در روند ساختن، حفظ و دگرگون کردن زندگی تولید کردهاند، به دلیل آنکه در چارچوب رسمی علم قرار نگرفتهاند، نامرئی ماندهاند. زنی که بدون آگاهی از فرمولهای علمی خمیر را آماده میکند، در واقع از نوعی دانش شیمی برخوردار است؛ زنی که فرش میبافد، دارای دانش فنی و هنری است؛ و مادری که با تجربه و شناخت خود به درمان بیماری کمک میکند، بخشی از دانش پزشکی را در اختیار دارد. با این حال، چنین دانشهایی که مستقیماً از زندگی و نیازهای جامعه سرچشمه گرفتهاند، اغلب کمارزش تلقی شدهاند. در مقابل، دانشی که در خدمت قدرت، جنگ و تولید ابزارهای مرگ قرار گرفته، به دلیل پیوندش با ساختارهای قدرت، «دانش حیاتی» نامیده شده است. بنابراین پرسش اساسی این است که دانش برای چه کسی و برای چه هدفی تولید میشود؟
اگر دانش را متعلق به جامعه بدانیم و هدف آن را حفظ و گسترش زندگی، برقراری همزیستی و ساختن جامعهای مبتنی بر ارزشهای اخلاقی و زیباییشناختی بدانیم، آنگاه ضرورت بازنگری در ساختار دانش آشکار میشود. ژنئولوژی از همین نقطه آغاز میکند. این رویکرد با قرار دادن زن و هستی اجتماعی او در مرکز بررسی، دانش موجود و روایتهای تاریخی را مورد نقد قرار میدهد و میکوشد امکانهای تازهای برای تولید دانش آزاد و اجتماعی ایجاد کند. از این منظر، ژنئولوژی تنها یک حوزه مطالعاتی درباره زنان نیست، بلکه تلاشی برای اجتماعیکردن دانش و بازگرداندن آن به متن زندگی است.
این مسئله با پرسش گستردهترِ آزادی اجتماعی پیوند دارد. اگر به ریشه بحرانهای امروز بازگردیم، با این پرسش مواجه میشویم که جامعه و انسان چگونه از آزادی فاصله گرفتهاند و چه نیروهایی این فاصله را ایجاد کردهاند. در این نگاه، جدا شدن ذهنیت اجتماعی، اخلاق و سیاست از آزادی، یکی از عوامل اساسی شکلگیری نظامهای سلطه است. عبدالله اوجالان در «جامعهشناسی آزادی» نیز با طرح پرسش درباره چگونگی فروپاشی اصول و قوانین رشد طبیعی جامعه، بر ضرورت شناخت نیروها و ذهنیتهایی تأکید میکند که این ساختارها را دگرگون کردهاند. بنابراین برای فهم بحرانهای معاصر، نمیتوان تنها به وضعیت امروز نگاه کرد؛ بلکه باید ریشههای تاریخی مسئله آزادی و شکلگیری مناسبات قدرت را نیز بررسی کرد.
در این چارچوب، تاریخ پنجهزارساله تمدن را میتوان از منظر دیگری نیز خواند: بهعنوان روندی که در آن آزادی جامعه محدودتر شده و زن بهتدریج از بسیاری از عرصههای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فکری کنار گذاشته شده است. با گسترش ساختارهای قدرت، سرمایه و مردسالاری، رابطهای نابرابر میان زن و مرد شکل گرفت و بسیاری از تواناییها و تولیدات اجتماعی زنان از آنان جدا شد. در همین روند، دانش نیز از زندگی اجتماعی فاصله گرفت و در اختیار نهادها و گروههای خاص قرار گرفت. زن، که در بسیاری از عرصههای اولیه زندگی اجتماعی نقش مهمی در تولید، حفظ و انتقال دانش داشت، به تدریج از جایگاه تولیدکننده دانش به موضوع مطالعه دیگران تبدیل شد.
در اینجا مسئله «عقل تحلیلی» و «عقل عاطفی» نیز اهمیت پیدا میکند. رشد توانایی تحلیلی انسان یکی از مراحل مهم تحول اندیشه بوده است و نقش مهمی در توسعه دانش و تمدن داشته است. مسئله نه وجود عقل تحلیلی، بلکه تبدیل آن به تنها معیار شناخت و استفاده از آن در خدمت قدرت است. هنگامی که عقل تحلیلی از اخلاق، همبستگی و نیازهای واقعی جامعه جدا شود، دانش میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود. از سوی دیگر، عقل عاطفی که بر ارتباط، همدلی، زندگی جمعی و پیوند با طبیعت تأکید دارد، نمیتواند صرفاً به عنوان شکلی پایینتر از شناخت نادیده گرفته شود. از این منظر، یکی از اهداف ژنئولوژی ایجاد پیوند دوباره میان عقل تحلیلی و عقل عاطفی و برقراری ارتباط میان دانش، اخلاق و مسئولیت اجتماعی است.
سلطه تنها از طریق زور و ابزارهای مادی ایجاد نمیشود؛ بلکه پیش از هر چیز نیازمند سلطه بر ذهنیت است. نظامهای قدرت در طول تاریخ تلاش کردهاند ارزشهای خود را طبیعی، مقدس و تغییرناپذیر جلوه دهند. هنگامی که رابطه حاکم و محکوم یا استثمار بهعنوان امری طبیعی پذیرفته شود، نیازی به استفاده دائمی از زور باقی نمیماند. از همین رو، فتح ذهنها و ایجاد هژمونی فکری یکی از مهمترین ابزارهای نظامهای سلطه بوده است. در روایت تاریخی مورد نظر ژنئولوژی، این فرایند از نخستین تمدنهای مرکزی و نهادهایی مانند معابد و زیگوراتها نیز قابل پیگیری است؛ جایی که دانش، قدرت، دین و سیاست در ساختن نظم اجتماعی نقش مشترک پیدا کردند.
در برابر این وضعیت، ژنئولوژی تلاش میکند تاریخ و دانش را از زاویهای متفاوت بازخوانی کند. حوزههای مورد توجه آن شامل تاریخ، اقتصاد، سیاست، ایدئولوژی، اخلاق، حقوق، فرهنگ و هنر است. در هر یک از این حوزهها، پرسش اصلی این است که چه کسانی دانش را تولید کردهاند، چه کسانی از آن بهره بردهاند و چه کسانی از آن حذف شدهاند. بسیاری از دستاوردهای فکری، عملی و اجتماعی ستمدیدگان در طول تاریخ یا نادیده گرفته شده یا در ساختارهای رسمی علم جذب و مصادره شدهاند. زن بیش از بسیاری دیگر از این فرایند آسیب دیده است؛ زیرا هم از بسیاری از عرصههای اجتماعی کنار گذاشته شد و هم سهم او در تولید دانش به رسمیت شناخته نشد.
ژنئولوژی در واکنش به این وضعیت، میکوشد دانش را دوباره به جامعه بازگرداند. هدف آن صرفاً افزودن چند موضوع درباره زنان به علوم موجود نیست، بلکه پرسش از مبانی خود علم و شیوه تولید آن است. این رویکرد میخواهد نشان دهد که دانش میتواند بهجای خدمت به قدرت، در خدمت زندگی و جامعه قرار گیرد. در این معنا، «آزادسازی علم» با آزادی زن پیوندی جداییناپذیر پیدا میکند؛ زیرا تا زمانی که نیمی از جامعه از تولید و تعریف دانش کنار گذاشته شود، نمیتوان از یک نظام دانشی کاملاً آزاد و اجتماعی سخن گفت.
از همین رو، ژنئولوژی تاریخ زن را صرفاً تاریخ رنج و قربانیشدن نمیداند، بلکه در پی کشف تواناییها، مقاومتها، تولیدات فکری و اشکال مختلف سازمانیابی اجتماعی زنان نیز هست. بررسی جایگاه زن در ساختار اجتماعی، مطالعه گسستهای تاریخی و شناخت عواملی که به حذف یا محدودشدن زنان انجامیدهاند، میتواند تصویری متفاوت از تاریخ جامعه ارائه دهد. چنین نگاهی نهتنها گذشته را روشن میکند، بلکه امکان فهم بهتر مسائل آزادی در زمان حاضر را نیز فراهم میسازد.
در این مسیر، جنبش زنان کُرد با مطرح کردن ژنئولوژی بهعنوان «علم زن»، آن را به موضوعی برای بحث و مبارزه اجتماعی تبدیل کرده است. اهمیت این تجربه صرفاً به یک جنبش یا یک جامعه محدود نمیشود؛ زیرا مسئله حذف زنان از تولید دانش و ساختارهای قدرت، مسئلهای جهانی است. از این منظر، تجربه ژنئولوژی میتواند در گفتوگو با دیگر جنبشهای زنان، جنبشهای اجتماعی و جریانهای انتقادی مورد بررسی قرار گیرد و از طریق تبادل تجربه و اندیشه، گسترش یابد.
ژنئولوژی همچنین خود را در برابر محدودیتهای علوم اجتماعی موجود و برخی بنبستهای نظری و عملی فمینیسم مطرح میکند. هدف آن ارائه نگاهی است که هم نقد ساختارهای سلطه را دربرگیرد و هم به دنبال شیوههای عملی برای تغییر باشد. به همین دلیل، ژنئولوژی تنها به بیان مشکلات بسنده نمیکند، بلکه میکوشد روشهایی برای عبور از ساختارهای مردسالارانه و روابط سلطه ارائه دهد؛ روشهایی که خود بازتولیدکننده همان قدرت و سلطه نباشند.
در نهایت، مسئله ژنئولوژی را باید در پیوند با پرسش بزرگترِ آزادی جامعه فهم کرد. اگر آزادی اجتماعی هدف باشد، نمیتوان آزادی زن را به مسئلهای فرعی تبدیل کرد. زن و جامعه در یک رابطه متقابل قرار دارند و محدودیت آزادی زن، آزادی کل جامعه را نیز محدود میکند. از این رو، بازشناسی دانش زنان، بازخوانی تاریخ از منظر آنان، پیوند دوباره دانش با اخلاق و زندگی اجتماعی و ایجاد ساختارهای سیاسی و اجتماعی مشارکتمحور، میتواند بخشی از مسیر دستیابی به جامعهای آزادتر باشد.
بر این اساس، ژنئولوژی را میتوان تلاشی برای بازگرداندن دانش به جامعه، بازگرداندن زن به متن تاریخ و پیوند دوباره علم با آزادی دانست. اهمیت آن در این است که مسئله زن را از یک موضوع محدود اجتماعی فراتر میبرد و آن را به یکی از محورهای فهم جامعه، قدرت، دانش و آزادی تبدیل میکند. اگر قرار باشد بحرانهای کنونی جامعه و میراث تاریخیِ استثمار و سلطه مورد بررسی قرار گیرند، شناخت نقش زنان در ساختن زندگی و دانش و نیز بازاندیشی در ساختارهای تولید دانش ضروری خواهد بود. از این منظر، ژنئولوژی میتواند یکی از راههای گشودن بحثی گستردهتر درباره آینده علم، جامعه و آزادی باشد؛ بحثی که در آن دانش نه در خدمت سلطه، بلکه در خدمت زندگی، همبستگی، اخلاق و رهایی انسان قرار گیرد.