مفهوم «استعمار جنسی» در سنتیترین شکل خود، به اعمال سلطه بر بدن، تمایلات و جنسیت دیگری در چارچوب مناسبات قدرت امپریالیستی اشاره دارد. با این حال، با انتقال این واژه به ابزارهای تحلیلی نقد پساساختارگرایی و مطالعات جنسیت، معنی آن بازتعریف شده است: استعمار جنسی در عصر معاصر، فرایند ساختاری و گفتمانی تسخیر، ارزشگذاری و استثمار اقتصادی-نمادین از بدن زنانه است که آن را از وضعیت یک «سوژه مستقل» به یک «کالای بازارپذیر» تبدیل میکند. در این راستا، صنعت مدلینگ (بهویژه شکل زیرزمینی، نیمهرسمی و پلتفرمی آن در ایران عصر حاضر) نه یک عرصه ساده از خودبیانگری آزادانه یا توانمندسازی زیباییشناختی، بلکه یکی از بازنماییهای برجسته استعمار جنسی نوظهور است که نیازمند تبارشناسی دقیق و تحلیل پیوندهای قدرت، بدن و اقتصاد تصویر است.
از منظر میشل فوکو، قدرت رفتاری صرفا سلبی، یکپارچه یا سرکوبگرانه ندارد، بلکه «مولد» است؛ به این معنا که قدرت، ذائقه، استانداردهای زیباشناختی، و شیوههای نوینی از بودن را خلق میکند. فوکو مفهوم «زیستسیاست» و «زیستقدرت» را برای توضیح چگونگی مدیریت، ساماندهی و انضباطبخشی به بدنها توسط ساختارهای مدرن قدرت به کار میبرد. در صنعت مدلینگ ایران، بدن زنانه در نقطه تقاطع دو انضباط متضاد اما همافزا قرار میگیرد: از یک سو گفتمان رسمی که بدن را محصور، کنترلشده و محدود میخواهد، و از سوی دیگر انضباط سرمایهداری تصویرمحور که بدن را از طریق تکنولوژیهای خود، رژیمهای غذایی، جراحیهای زیبایی و روتینهای سخت، رام، همگون و تجاریسازی میکند. صنعت مدلینگ بدن زن را به زیر ذرهبین تکنیکهای خود-پایشی میبرد، جایی که مدلها با اراده به ظاهر آزادانه خویش، به «تکنولوژیهای خود» متوسل میشوند تا خود را با معیارهای جهانی زیبایی منطبق سازند.
این وضعیت، تجلی دقیق آن چیزی است که جودیت باتلر در کتاب «آشفتگی جنسیتی» تحت عنوان «اجراییگری» مطرح میکند؛ یعنی جنسیت یک ذات طبیعی یا پیشینی نیست، بلکه مجموعهای از رفتارهای تکرارشونده، نشانهای و جامعهپذیریشده است که در طول زمان تداوم مییابند. مدلینگ این اجرا را به کیفیتی افراطی و کالاییشده میرساند، جایی که زن بودن تنها زمانی ارزش مبادلهای و اجتماعی مییابد که به استانداردهای بصری مصرفی و عامهپسند تبدیل شود. از سوی دیگر، همانطور که ماریا لوگونز و دیگر نظریهپردازان مطالعات جنسیت نشان میدهند، فرایند استعمار همواره با دستاندازی بر نیروی کار ارزان و فاقد صیانت همراه است؛ امری که دقیقا در مدلینگ ایران بازتولید میشود و بدن زن را به بستری برای انباشت سرمایه دیگران بدل میسازد.
پیوند میان این سازوکارهای نظری و زیستبوم خاص اجتماعی-حقوقی ایران، فرایند استعمار جنسی در صنعت مدلینگ را وارد پیچیدگیهای مضاعفی میکند. در مطالعات جنسیت، شیءانگاری جنسی زمانی رخ میدهد که کل وجود و هویت یک انسان به ابزاری برای لذت بصری یا سود مالی دیگران فروکاسته شود. صنعت مدلینگ در ایران، به دلیل فقدان صیانت صنف رسمی و چارچوبهای حمایتی کار، مدلها را در موقعیت «کارگران نامرئی» قرار میدهد که بدون قراردادهای استاندارد، بیمه، حقوق پایه یا تضمینهای امنیتی کار میکنند. بدن آنان به تصویری تبدیل میشود که سود اصلی آن به جیب برندها، آژانسهای غیررسمی، صاحبان سرمایه و عکاسان میرود، در حالی که مدل تنها «سرمایه نمادین» زودگذری دریافت میکند که به سرعت دچار استهلاک ساختاری میشود.
همزمان، با گسترش پلتفرمهای دیجیتال و پدیدار شدن زیستبوم شبکهای، این فرایند شکل نوعی «استعمار الگوریتمی» به خود گرفته است. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نه تنها بیطرف نیستند، بلکه بر اساس تقویت دادههای جنسیشده و ایجاد حس ناامنی روانی در مخاطبان طراحی شدهاند. در این ساختار، مدلها مجبورند برای بقا در چرخه دیده شدن و از دست ندادن الگوریتم، مرزهای شخصی و پوشش خود را دائما عقب برانند. سرمایهداری دیجیتال با تسخیر شبکههای عصبی و روانی دختران جوان، آنان را به تولید مداوم محتوای جنسیشده وامیدارد. در این فضا، به دلیل فعالیت در حاشیههای خاکستری قانون، خطر ابتلا به رفتارهای سوءاستفادهگرانه، باجگیریهای تصویری، و فشارهای ساختاری برای تن دادن به مناسبات ناسالم شغلی به شدت افزایش مییابد.
این چرخه استثماری، تبعات روانی و اجتماعی عمیق و ویرانگری برای کل بدنه جامعه زنان به همراه دارد که نخستین لایه آن در اختلالات تصویر بدنی و سلامتی نمایان میشود.
نظریه خود-شیءانگاری مطرحشده توسط فردریکسون و رابرتز در مطالعات جنسیت نشان میدهد که مواجهه مداوم با استانداردهای غیرواقعی، فیلترشده و ادیتشده مدلینگ، زنان را وامیدارد که بدن خود را نه به عنوان سوژهای زنده و حسی، بلکه از نگاه یک «ناظر بیرونی و منتقد» ارزیابی کنند. این فرآیند مستقیم به شیوع گسترده دیسفوریا یا اختلال خودزشتانگاری، انجام جراحیهای زیبایی غیرضروری و آسیبزا، و اختلالات حاد تغذیهای نظیر بیاشتهایی عصبی و پرخوری عصبی میانجامد که سلامتی جسمی و روانی نسل جوانی از دختران را نشانه رفته است.
از منظر پساساختارگرایی، آسیب ناشی از مدلینگ فراتر از جسم رفته و به فرسایش بنیادین سوژهگی میانجامد. وقتی تنها گفتمان مشروع، پرصدا و پاداشدهنده برای موفقیت، ارزشمندی و دیده شدن دختران به «ارزش بصری بدن» و «تایید ظاهر» تقلیل مییابد، سوژهگی خلاق آنان دچار تحریف میشود. نوعی «استعمار انرژی روانی» شکل میگیرد که طی آن بخش عمدهای از پتانسیل، زمان و منابع مالی دختران صرف مدیریت مداوم ظاهر، عقب راندن نشانههای پیری و انطباق با مد میشود. این فرایند، عاملیتهای انتقادی، علمی، تفکر مستقل و توسعه فردی زنان را خنثی ساخته و توجه آنان را از تغییر مناسبات عادلانه اجتماعی به سمت وسواسهای ظاهری انحراف میدهد.
علاوه بر این، متکی بودن صنعت مدلینگ بر مؤلفه «جوانسالاری افراطی» باعث میشود بدن زنانه دارای یک «تاریخ انقضای زودرس» تعریف شود. زنانی که وارد این چرخه میشوند، با گذر از جوانی اولیه یا تغییرات طبیعی بدن، فشارهای روانی سهمگینی را به دلیل احساس ازدسترفتگی، طرد شدن و بیارزشی تجربه میکنند که به افسردگیهای مزمن و بحران هویت میانجامد. در بعد اجتماعی نیز، همانطور که ژاکلین رز در تحلیلهای روانکاوانه جنسیت اشاره میکند، صنعت تصویر، رغبتهای زنانه را مجدداً به سمت جلب تایید نگاه مذکر هدایت میکند. این روند، زنان را نه به عنوان متحدان یکدیگر، بلکه به عنوان رقیبان کالایی در یک بازار بصری بازتعریف کرده و امکان شکلگیری همبستگیهای واقعی زنانه برای پیگیری حقوق انسانی را به شدت تضعیف میسازد.
واکاوی پساساختارگرایانه صنعت مدلینگ در ایران به روشنی افشا میسازد که آزادی ادعاشده در این صنعت، غالبا یک «توهم عاملیت» است؛ چرا که سوژه زن در فرایندی خودخواستهنما و رهاییبخش، دقیقا انضباط، کالاسازی و استثماری را بازتولید میکند که او را به متعینترین شکل ممکن از سوژهگی تهی میسازد. مقابله با تبعات مخرب مدلینگ برای دختران و زنان، نیازمند سرکوب، جرمانگاری یا رفتارهای حذفی نیست، بلکه از مسیر ارتقای سواد رسانهای، نقد گفتمانی کالاسازی بدن، و بازتعریف ارزش و عاملیت انسانی زنان خارج از چارچوبهای تجاری، الگوریتمی و جنسیشده میگذرد تا امکان تحقق سوژهای آزاد و متفکر فراهم شود.
ممکن است شما دوست داشته باشید