تبارشناسی یک توهم مقدس: عشق به مثابه سازوکار انقیاد و سلطه در بافتار جامعه‌شناختی ایران

دلارا رسولی

عشق در آگاهی جمعی معاصر ایران همواره به عنوان غایت والای غریزه، پاک‌ترین تجلی روح و غنی‌ترین تجربه‌ی اگزیستانسیال بشر بازنمایی می‌شود، اما فراتر از این جلوه‌ی رمانتیک و فریبنده، یک تحلیل ساختارگرایانه مبتنی بر فمینیسم مادی‌انگار، عشق را نه به مثابه یک موهبت متافیزیکی، بلکه به عنوان یک صنعت فرهنگی و ایدئولوژی برساخته تحلیل می‌کند که در بافتار جامعه‌ی ایران، وظیفه‌ای مضاعف بر عهده دارد. این ایدئولوژی از طریق توافق و هم‌پوشانی میان سنت مردسالار، قوانین ساختاری و مناسبات اقتصادی شبه‌سرمایه‌داری، به توجیه، بازتولید و تقدیس فرودستی و به برده گرفتن روان‌شناختی، اقتصادی و اجتماعی زنان می‌پردازد. این سازوکار به شکل پیچیده‌ای توانسته است اسارت روانی و حقوقی را در ذهن ابژه‌ی زن با مفهوم رهایی گره بزند؛ به طوری که عشق رمانتیک در بافتار مدرنیته‌ی ایرانی، به یک مانیفست پاتولوژیک و مکانیزمی هژمونیک تبدیل می‌شود که ذیل عناوین مقدسی چون ایثار، فداکاری، مادرانگی و تمکین، غارت سازمان‌یافته‌ی هستی و عاطفه‌ی زنان را صورت‌بندی و درونی می‌کند.
تطور و سیر تاریخی مفهوم عشق در ایران، رابطه‌ای دیالکتیکی و کاملا موازی با تغییر شکل شیوه‌های تولید، مالکیت خصوصی و ساختار خانواده داشته است. در دوران پیشامدرن و در بافتار جوامع عشایری و فئودالی، زن به طور عریان و بدون واسطه یک کالای مبادلاتی در قالب سنت‌هایی چون خون‌بس یا ازدواج‌های مصلحتی ایلاتی و همچنین یک نیروی کار برای بقا به شمار می‌آمد. در آن دوران نیازی به بازنمایی ایدئولوژیک یا پنهان‌کاری احساسی نبود و سلطه‌ی مردانه با زور فیزیکی، هنجارهای صریح عشیره‌ای و قوانین سنتی مالکیت اعمال می‌شد. اما با ظهور عصر شبه‌مدرنیته و شکل‌گیری طبقه متوسط شهری و سرمایه‌داری رانتی معاصر، شیوه‌ی انقیاد دگرگون شد؛ چرا که ساختار جدید برای بقای خود به نهادی پایدار، منظم و کم‌هزینه به نام خانواده‌ی هسته‌ای هسته‌سخت نیاز مبرم پیدا کرد تا وظیفه‌ی بازتولید روزمره‌ی نیروی کار را به صورت رایگان به دوش بکشد. در این پیچ تاریخی بود که مفهوم عشق رمانتیک به سبک ایرانی به عنوان یک برساخت اجتماعی متولد شد تا جایگزین زنجیرهای عریان قبلی شود و به زنان بیاموزد که والاترین ارزش آن‌ها نه در سوژگی، استقلال و عاملیت، بلکه در تبدیل شدن به ابژه‌ی میل مرد، حل شدن در هویت همسر و فدا کردن مرزهای فردی خویش است.
این آسیب‌شناسی عمیق ساختاری، پرده از سازوکارهای روانی و اقتصادی متعددی برمی‌دارد که طی آن‌ها دختران از سنین کودکی در فرآیند جامعه‌پذیری رسمی و غیررسمی مانند رسانه‌ها، نظام آموزشی و نهاد خانواده، به‌گونه‌ای تربیت می‌شوند که هویت خود را ناتمام، ترد و نیازمند یک قیم یا نیمه‌ی گم‌شده‌ی مردانه بپندارند. همین خلاء برساخته، آن‌ها را به سمت فروپاشی مرزهای فردی و ایثارگری مرضی سوق می‌دهد، به طوری که تمام آرزوها، استعدادها و توانمندی‌های خود را در راه اعتلا و آسایش معشوق قربانی می‌کنند. این فرآیند استثمار عاطفی، بلافاصله به بازوی محرک کار خانگی بی‌مزد و مواجب تبدیل می‌شود، زیرا نظام اقتصادی در پیوند با ساختار مردسالاری جامعه، بازتولید زیستی، آشپزی، نظافت و مراقبت روانی اعضای جامعه را به عهده‌ی زن می‌گذارند و آن را تحت عنوان مراقبت عاشقانه، کدبانوگری و وظیفه‌ی همسری کادوپیچ می‌کنند تا کار اجباری را به فرم تمایل قلبی درآورند و با استفاده از ابزار احساسات، مانع از هرگونه آگاهی طبقاتی، اعتراض یا مطالبه‌ی دستمزد واقعی نظیر اجرت‌المثل شوند. از سوی دیگر، پاتولوژی روابط عاطفی در ایران نشان می‌دهد که چگونه مفاهیمی چون حسادت، کنترل‌گری، انحصارطلبی و حتی خشونت‌های روانی مرد به عنوان نشانه‌ای از عمق علاقه، تعصب عاشقانه و غیرت بازتعریف می‌شوند تا قفسی ایدئولوژیک به دور زن کشیده شود که ارتباطات اجتماعی، رشد شغلی و استقلال مالی او را قطع کرده و وابستگی همه‌جانبه‌ی او را به اوج برساند.
بازنمایی این ایدئولوژی انقیاد و تقدیس فداکاری مرضی، در ابعادی وسیع‌تر، از طریق بازوان فرهنگی جامعه یعنی ادبیات و سینمای معاصر ایران بازتولید و هژمونیک می‌شود. در سنت ادبی معاصر، که ریشه‌های عمیقی در غزل کلاسیک مردسالارانه دارد، ارزش‌گذاری ابژه‌ی زنانه همواره مشروط به میزان سوگواری، سکوت، تحمل و وفاداری مطلق به معشوق غایب یا جفاپیشه است؛ روندی که در ادبیات داستانی عامه‌پسند و حتی بخش‌هایی از ادبیات شبه‌روشنفکری، زن اصیل را در چهره‌ی زنی صورت‌بندی می‌کند که از رنج کشیدن در بستر یک رابطه‌ی نابرابر، لذتی مازوخیستی و اگزیستانسیال استخراج می‌کند و هویت مستقل خود را در پای نبوغ یا سرکشی مردانه قربانی می‌سازد.

این کهن‌الگو در سینمای ایران نیز با تغییری فرمی اما وفاداری به همان محتوای ساختاری، پیگیری می‌شود؛ به طوری که در سینمای کلاسیک، عشق به مثابه مکانیزمی برای اهلی کردن، خانه‌نشین کردن و بازگرداندن زن مدرن یا سرکش به مرزهای امن خانواده‌ی سنتی تصویر می‌شد، و در سینمای دراماتیک و ملودرام‌های اجتماعی معاصر نیز، سینماگران اغلب با رمانتیزه کردن فقر، بازتعریف خشونت و کنترل‌گری مردانه به عنوان غلیان احساسات و غیرت عاشقانه، و همچنین با به تصویر کشیدن زنان فداکاری که بار ویرانی روانی و اقتصادی همسران بزهکار یا بی‌مسئولیت خود را به دوش می‌کشند، به بازتولید این توهم مقدس دامن می‌زنند. در واقع، هنر و رسانه در این بافتار، با کادوپیچ کردن زیباشناختی استثمار و رنج، سیمای کریه استخراج عاطفی و اقتصادی را پنهان می‌کنند تا زن مخاطب، انقیاد خود را نه یک بن‌بست ساختاری، بلکه یک تراژدی باشکوه و رمانتیک بپندارد که سزاوار ستایش و تکرار است.
دقیق‌ترین و هولناک‌ترین توصیف برای این رابطه‌ی نابرابر میان مرد و زن در بستر جامعه‌ی معاصر، فرآیند اکستراکتیویسم عاطفی یا همان غارت ساختاری عاطفه‌ی زنان است؛ چرا که مردان از کودکی برای تسلط، منطق ابزاری و تفکیک عاطفه از مکانیسم‌های قدرت آموزش می‌بینند، در حالی که زنان برای پذیرندگی، همدلی افراطی و اشباع عاطفی تربیت می‌شوند. این عدم توازن ساختاری، بستر یک استخراج یک‌طرفه و بی‌رحمانه را فراهم می‌سازد که در آن زنان تمام توان روانی، انرژی حیاتی، جوانی و حمایت همه‌جانبه‌ی خود را به پای مرد می‌ریزند و مرد از این منبع تغذیه می‌کند تا در عرصه عمومی به قدرت، ثروت و موفقیت برسد. اما به محض آنکه زن به دلیل فرسایش روانی، استهلاک بیولوژیک ناشی از بازتولید اجتماعی یا بالا رفتن سن، کارکرد انرژی‌بخشی و فانتزی بودن خود را برای مردِ مصرف‌کننده از دست می‌دهد، با سیستم بی‌رحم کالای مصرف‌شده و طرد روانی و حقوقی روبرو می‌شود، چرا که ساختار حقوقی موجود نیز در زمان فروپاشی این رابطه، کمترین پشتوانه‌ی اقتصادی را برای کار عاطفی و خانگی چندساله‌ی زن در نظر گرفته است.
عشق رمانتیک در شکل بازاری و مردسالارانه‌ی آن در ایران، نه یک رهایی فردی، بلکه یکی از اصلی‌ترین لولاهای بازتولید انقیاد زنان است. واسازی این مفهوم و افشای ابعاد اقتصادی و سیاسی پشت پرده‌ی آن، اولین گام در راستای بازپس‌گیری عاملیت، سوژگی و استقلال مادی و معنوی زنان به شمار می‌رود. رهایی واقعی، نه در ذوب شدن در هویت دیگری به نام عشق، بلکه در شناخت مرزهای فردی و بازتعریف روابط انسانی بر پایه‌ی بربرای ساختاری، حقوقی و اقتصادی کامل است که می‌تواند زن را از یک ابژه‌ی تحت استثمار، به یک سوژه‌ی خودآگاه و مستقل بدل سازد.

این کهن‌الگو در سینمای ایران نیز با تغییری فرمی اما وفاداری به همان محتوای ساختاری، پیگیری می‌شود؛ به طوری که در سینمای کلاسیک، عشق به مثابه مکانیزمی برای اهلی کردن، خانه‌نشین کردن و بازگرداندن زن مدرن یا سرکش به مرزهای امن خانواده‌ی سنتی تصویر می‌شد، و در سینمای دراماتیک و ملودرام‌های اجتماعی معاصر نیز، سینماگران اغلب با رمانتیزه کردن فقر، بازتعریف خشونت و کنترل‌گری مردانه به عنوان غلیان احساسات و غیرت عاشقانه، و همچنین با به تصویر کشیدن زنان فداکاری که بار ویرانی روانی و اقتصادی همسران بزهکار یا بی‌مسئولیت خود را به دوش می‌کشند، به بازتولید این توهم مقدس دامن می‌زنند. در واقع، هنر و رسانه در این بافتار، با کادوپیچ کردن زیباشناختی استثمار و رنج، سیمای کریه استخراج عاطفی و اقتصادی را پنهان می‌کنند تا زن مخاطب، انقیاد خود را نه یک بن‌بست ساختاری، بلکه یک تراژدی باشکوه و رمانتیک بپندارد که سزاوار ستایش و تکرار است.
دقیق‌ترین و هولناک‌ترین توصیف برای این رابطه‌ی نابرابر میان مرد و زن در بستر جامعه‌ی معاصر، فرآیند اکستراکتیویسم عاطفی یا همان غارت ساختاری عاطفه‌ی زنان است؛ چرا که مردان از کودکی برای تسلط، منطق ابزاری و تفکیک عاطفه از مکانیسم‌های قدرت آموزش می‌بینند، در حالی که زنان برای پذیرندگی، همدلی افراطی و اشباع عاطفی تربیت می‌شوند. این عدم توازن ساختاری، بستر یک استخراج یک‌طرفه و بی‌رحمانه را فراهم می‌سازد که در آن زنان تمام توان روانی، انرژی حیاتی، جوانی و حمایت همه‌جانبه‌ی خود را به پای مرد می‌ریزند و مرد از این منبع تغذیه می‌کند تا در عرصه عمومی به قدرت، ثروت و موفقیت برسد. اما به محض آنکه زن به دلیل فرسایش روانی، استهلاک بیولوژیک ناشی از بازتولید اجتماعی یا بالا رفتن سن، کارکرد انرژی‌بخشی و فانتزی بودن خود را برای مردِ مصرف‌کننده از دست می‌دهد، با سیستم بی‌رحم کالای مصرف‌شده و طرد روانی و حقوقی روبرو می‌شود، چرا که ساختار حقوقی موجود نیز در زمان فروپاشی این رابطه، کمترین پشتوانه‌ی اقتصادی را برای کار عاطفی و خانگی چندساله‌ی زن در نظر گرفته است.
عشق رمانتیک در شکل بازاری و مردسالارانه‌ی آن در ایران، نه یک رهایی فردی، بلکه یکی از اصلی‌ترین لولاهای بازتولید انقیاد زنان است. واسازی این مفهوم و افشای ابعاد اقتصادی و سیاسی پشت پرده‌ی آن، اولین گام در راستای بازپس‌گیری عاملیت، سوژگی و استقلال مادی و معنوی زنان به شمار می‌رود. رهایی واقعی، نه در ذوب شدن در هویت دیگری به نام عشق، بلکه در شناخت مرزهای فردی و بازتعریف روابط انسانی بر پایه‌ی بربرای ساختاری، حقوقی و اقتصادی کامل است که می‌تواند زن را از یک ابژه‌ی تحت استثمار، به یک سوژه‌ی خودآگاه و مستقل بدل سازد.

ممکن است شما دوست داشته باشید