واسازی آنتولوژیک و جامعه‌شناختی هم‌بستگی سرکوب‌گرانه ناسیونالیسم و مردسالاری در کوردستان

دلارا رسولی

همبستگی ساختاری و معنایی میان ناسیونالیسم و مردسالاری در حوزه جامعه‌شناسی سیاسی و فلسفه اجتماعی کوردستان، نه یک هم‌زیستی تصادفی، ناشیوایی فرعی یا تقاطع ناخواسته تاریخی، بلکه یک سازوکار سرکوب‌گرانه، عمیقا نهادینه‌شده و دوطرفه است. در این فرآیند پیچیده، ابزارهای سلطه و تکنیک‌های انضباطی برای بازتولید اقتدار مردانه و اعمال کنترل بر آگاهی، منش و بدن انسان—به‌ویژه سوژه زنانه—از نو تنظیم، بهینه‌سازی و صورتبندی می‌شوند. ناسیونالیسم رادیکال و سنت‌گرا، تحت پوشش چتر رهایی‌بخشی و مفاهیمی چون «آزادی‌خواهی ملی» یا «استقلال‌طلبی»، مفاهیم بنیادین هویتی را به گونه‌ای دستکاری و مصادره می‌کند که ساختارهای کهن پدرسالارانه نه تنها در فرآیند نوسازی اجتماعی نقد و منهدم نشوند، بلکه جامه مقدس، خلل‌ناپذیر و امر استعلایی به تن کنند. در این مانیفست سرکوب، آنچه از سوی نظریه‌پردازان ناسیونالیست به عنوان «جامعه متخیل ملی» نوید داده می‌شود، بر پایه سلسله‌مراتب جنسیتی سخت‌گیرانه‌ای بنا می‌گردد؛ سلسله‌مراتب زیست‌شناختی و هنجاری که در آن، «مرد» به عنوان سوژه فعال، کارگزار خردورز، قهرمان تاریخی و تنها تصمیم‌گیرنده مشروع در عرصه حیات سیاسی شناخته می‌شود، در حالی که «زن» به سوژه‌ای منفعل، گنجینه ناموس جمعی، ابزار بازتولید بیولوژیک ملت و ناقل خاموش ارزش‌های فرهنگی تقلیل می‌یابد. این خوانش خودکامه و تک‌ساحتی از هویت جمعی، مبارزه رهایی‌بخش ملی را عمیقا مسموم ساخته و آن را دقیقا به دامان همان مناسبات سرکوب‌گرانه قدرتی می‌اندازد که در ظاهر مدعی نبرد با آن‌ها و نفی آن‌ها در قالب دولت-ملت‌های مسلط بوده است. اصالت این سرکوب زمانی آشکار می‌شود که ساختار قدرت در کوردستان را نه از منظر نهادهای رسمی دولت، بلکه از زاویه «زیست‌سیاست» و چگونگی جریان داشتن قدرت در مویرگ‌های اجتماعی نگریست. ناسیونالیسم در این جغرافیا، نیازمند صورت‌بندی مفاهیمی است که بتواند توده‌ها را گرد یک مرکزیت واحد منسجم کند؛ از آنجا که این فرآیند در غیاب دولت مدرن صورت گرفته، ایدئولوژی ناسیونالیستی برای جبران ضعف ساختاری خود، متوسل به بنیادی‌ترین و ملموس‌ترین شکل قدرت موجود یعنی «سلطه پدرسالارانه» شده است. در نتیجه، مردسالاری تبدیل به ستون فقرات پنهان اما استوار مفاهیم هویتی و مبارزاتی ناسیونالیسم کوردی می‌گردد، به‌طوری که نقد یکی بدون واسازی دیگری غیرممکن خواهد بود.
در فرآیند بازتولید ایدئولوژیک ناسیونالیسم، یکی از مخرب‌ترین، پیچیده‌ترین و پایدارترین ابزارهای خشونت ساختاری، استعاره‌سازی انتزاعی از بدن زن به عنوان «مادر وطن»، «شرف ملی» یا «اصالت فرهنگی» است. ناسیونالیسم مردسالار با زنانه کردن مفهوم انتزاعی جغرافیا، خاک و سرزمین را مستقیما به مفهوم ناموس فردی و عشیره‌ای پیوند می‌زند و بدین‌سان، حق طبیعی تعیین سرنوشت، آزادی فردی و خودمختاری زن بر بدن و سرنوشت خویش را کاملا سلب می‌کند. هنگامی که خاک، «بدن زن» تلقی می‌شود و بدن زن، «حدومرز اخلاقی ملت»، هرگونه حضور، رفتار یا انحراف فکری زنان از تعاریف سنتی، ناگهان ابعادی سیاسی و امنیتی پیدا می‌کند. کنترل همه‌جانبه بر رفتار، پوشش، باروری، روابط عاطفی و مناسبات اجتماعی زنان، در این چارچوب نظری تحت لوای مفاهیمی چون «صیانت از اصالت فرهنگی»، «پاسداری از سنت‌های اصیل» و «حفظ مرزهای اخلاقی ملت در برابر بیگانه» توجیه و تطهیر می‌شود. در این ساختار سرکوب‌گر، هرگونه تمرد، تشکیک یا سرپیچی زن از هنجارهای سنتی، هرگز به عنوان یک حق فردی، کنش انتقادی یا انتخاب زیستی تحلیل نمی‌شود؛ بلکه به مثابه خیانت به آرمان‌های والای جمعی، تضعیف جبهه خودی و خدشه‌دار کردن «شرف ملی» مستوجب سخت‌ترین مجازات‌های نمادین، فیزیکی و اجتماعی می‌گردد. بدین ترتیب، ناسیونالیسم به جای انحلال مناسبات عشیره‌ای و پدرسالارانه، آن‌ها را مجهز به زبان مدرن سیاسی و ایدئولوژیک کرده و سرکوب جنسیتی را نه تنها نهادینه، بلکه بازتولید و مشروع می‌سازد. از منظر شناختی، این مکانیزم استعاره‌سازی بر نوعی «کاهش‌گرایی هستی‌شناختی» استوار است؛ زن در زیست‌بوم ناسیونالیسم مردسالار، امکان تجربه «بودن در جهان» به مثابه یک سوژه آزاد و مستقل را از دست می‌دهد و ارزش او همواره نسبی و در رابطه با یک ابژه یا مفهوم دیگر تعریف می‌شود، چرا که ناسیونالیسم مردسالار از زن فراماده‌ای مقدس می‌سازد تا دقیقا اراده ماده‌گون و انسانی او را در اداره زندگی خود فلج کند.

تناقض بنیادین، عمیق و ریاکارانه ناسیونالیسم مردسالار به عریان‌ترین شکل ممکن در مواجهه با مشارکت سیاسی و نظامی زنان در تاریخ مبارزاتی کوردستان آشکار می‌شود. در لحظات بحران، جابه‌جایی‌های جبهه‌ای، جنگ‌های رهایی‌بخش یا موقعیت‌های تهدید وجودی، زنان به وفور به عرصه مبارزه سخت نظامی و سیاسی فراخوانده می‌شوند تا به عنوان نمادهای ایثار، شجاعت، فداکاری و مقاومت ملی در پشت جبهه‌ها در برابر افکار عمومی جهان و مناسبات بین‌المللی مورد بهره‌برداری تبلیغاتی و رسانه‌ای قرار گیرند. ناسیونالیسم با برقراری یک «اولویت کاذب» و خدعه‌آمیز، مطالبات آزادی‌خواهانه، حقوقی و برابری‌طلبانه زنان را به بهانه «شرایط حساس جنگی»، «بحران‌های امنیتی پیرامونی» یا «ضرورت حفظ اتحاد ملی در برابر دشمن مشترک» همواره به آینده‌ای موهوم و نامعلوم پس از فتح پیروزی حواله می‌دهد. زن مبارز تنها تا زمانی ستوده و تقدیس می‌شود که در قالب بازتولیدکننده قدرت مردانه، مطیع فرماندهی پدرسالارانه و امتداد بخشیدن به سنت‌های حزبی عمل کند؛ به محض آنکه ساختار قدرت حزبی، الگوی سنتی خانواده، یا اقتدار نمادین مردان توسط همین زنان به چالش کشیده شود، همان دستگاه ناسیونالیستی با تمام ابزارهای قهرآمیز و طردکننده خود، او را به حاشیه رانده، برچسب «خودفروخته» یا «عامل تفرقه» زده و سرکوب می‌کند. این مواجهه ابزاری عمیقا بر نوعی دوانگاری مبتنی است که در آن زن به عنوان رمز مبارزه پذیرفته می‌شود، اما به عنوان سوژه سیاست‌ورز کاملا نفی می‌گردد.
علاوه بر این، پیوند مصلحت‌جویانه و هم‌زیستی ناشی از سازش تاریخی ناسیونالیسم کوردی با ساختارهای پیشامدرن عشیره‌ای، طایفه‌ای و مذهبی، مانعی اساسی، گران‌سنگ و انکارناپذیر در برابر هرگونه تجدد واقعی، نوسازی اجتماعی و رهایی انسانی ایجاد کرده است. ناسیونالیسم به جای نبرد با فرهنگ خویشاوندسالاری، مناسبات موروثی و نظام ارزش‌گذاری پدرسالارانه، ترجیح داده است با این ساختارهای پیشامدرن سازش کرده و با اعطای امتیاز به روسای طوایف و ساختارهای سنتی، قاعده قدرتی و نفوذ اجتماعی خود را مستحکم‌تر سازد. حاصل این پیوند مصلحت‌جویانه و سنت‌گرایانه، بازتولید و تداوم رفتارهای خشونت‌آمیز نظام‌مند، از جمله قتل‌های ناموسی، ختنه زنان، ازدواج‌های اجباری و زودهنگام و سلب حقوق مالکیت زنان، در سایه سکوت، اغماض یا تایید تلویحی نخبه‌گرایی ناسیونالیستی بوده است. خشونت علیه زنان در این چارچوب تحلیلی، هرگز یک انحراف رفتاری فردی، ناهنجاری روانی یا اتفاقی تصادفی نیست؛ بلکه پیامد مستقیم و اجتناب‌ناپذیر ساختاری است که «مردانگی تسلط‌جو» را با تاویلات «شرف ملی» و «غیرت میهنی» هم‌ارز و متکثر می‌بخشد. در این ساختار، مفهوم «غیرت» به عنوان گره‌گاه اتصال روان‌شناسی فردی و ایدئولوژی جمعی عمل می‌کند و غیرت فردی عشیره‌ای به غیرت ملی ارتقا می‌یابد، به‌طوری که نقد مردسالاری در ذهن سوژه ناسیونالیست، مستقیما مساوی با نقد غیرت ملی و نفی ذات هویت او تلقی می‌گردد.
با این حال، تحلیل واقع‌بینانه جامعه کوردستان نشان می‌دهد که این زیست‌بوم یک دست، ایستا و تسلیم‌محور نیست. در دهه‌های اخیر، شاهد ظهور یک گسست گفتمانی رادیکال و بی‌سابقه در بخشی از جریان‌های فکری، مدنی و سیاسی کوردستان هستیم که ساختارهای ناسیونالیسم کلاسیک را به چالش کشیده است. توسعه پارادایم‌های نظری نوین، به‌ویژه ژنئولوژی و شعار کلیدی ژن ژیان آزادی، تلاشی آگاهانه و فلسفی برای گسستن پیوند تاریخی و مبارزاتی میان ناسیونالیسم کلاسیک و مردسالاری است. این الگوهای جدید با برهم زدن اولویت‌های سنت‌گرایانه، ادعا می‌کنند که هیچ رهایی ملی، طبقاتی یا اجتماعی، بدون رهایی بنیادین و پیشینی جنسیتی امکان‌پذیر نیست. این بازخوانی فلسفی و ساختارشکنانه، با نقد بنیادی مفهوم دولت-ملت به عنوان غایت ناسیونالیسم مردسالار، الگوی ملت دموکراتیک را پیشنهاد می‌کند؛ الگویی که در آن زن نه ناموس ملت است، نه نماد جغرافیا، و نه ابزار بازتولید ایدئولوژیک، بلکه سوژه بنیادین، فعال و خودفرمانِ تغییر اجتماعی و سیاسی به شمار می‌آید.
ناسیونالیسم مردسالار در کوردستان رهایی واقعی و ریشه‌دار را به ارمغان نیاورده، بلکه تنها فرم، زبان و ابزارهای سرکوب را از حالت پیشامدرن به مدرن تغییر داده است. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند به درستی ادعای آزادی ملی، دادگری اجتماعی یا تجدد سیاسی داشته باشد در حالی که نیمی از جمعیت آن در زنجیر تعصبات ایدئولوژیک، انضباط جنسیتی و اقتدار پدرسالارانه اسیر و بی‌صدا باقی مانده باشند.

رهایی حقیقی و پایدار در کوردستان نیازمند یک ساختارشکنی رادیکال، بی‌ملاحظه و عمیق در بنیادهای نظری، نمادین و نهادی ناسیونالیسم سنت‌گراست. تنها با انحلال کامل این دیالکتیک سرکوبگر و گذر قطعی از مفهوم کالاانگارانه و استعاری «زن به مثابه ناموس ملت» به سوی باور عمیق به «زن به مثابه سوژه آزاد، برابر، خردورز و خودفرمان»، می‌توان به سوی افق‌های یک جامعه برابری‌خواه، دموکراتیک و اصیلا انسانی گام برداشت؛ فرآیندی که در آن، آزادی نه یک وعده به آینده حواله‌شده، بلکه زیست روزمره در همین امروز خواهد بود.

ممکن است شما دوست داشته باشید