دیالکتیک رهایی و نقد عقلانیت ابزاری: تبارشناسی فلسفی «ژن ژیان آزادی» در افق نظریه انتقادی

دلارا رسولی

اندیشه‌ی «ژن ژیان آزادی» بیش از آنکه یک مانفیست سیاسی زودگذر یا مطالبه‌ای مقطعی باشد، یک صورت‌بندی کلان، دقیق و فلسفی علیه بن‌بست‌های مدرنیته، سلطه‌ی ایدئولوژیک و انقیاد ساختاری حیات انسانی است. اگرچه این سه‌گانه در نگاهی موسع ریشه در سیر تحول سوژه‌گی از عقلانیت مدنی یونان باستان تا شالوده‌شکنی‌های پساساختاریه دارد، اما کانون سنگین، شالوده‌ی استدلالی و چفت‌وبست مفهومی آن با آموزه‌های مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی پیوند خورده است. این نظام فکری در جوهر خود، نقد و شورشی عمیق علیه «عقلانیت ابزاری»، شیء‌وارگی و سیطره‌ی سیستم‌های سرکوبگری است که حیات انسانی را به ابزار، و زیست روزمره را به عرصه‌ی تسخیر و انضباط‌بخشی تبدیل کرده‌اند. در این چارچوب نظری، سه‌گانه‌ی زن، زندگی و آزادی، نه سه واژه‌ی مجزا، بلکه یک کل دیالکتیکی و صورت‌بندی نوین از نقد سلطه و بازسازی امکان رهایی را پیش می‌کشد.
برای درک شالوده فلسفی این گفتمان در افق مکتب فرانکفورت، باید ابتدا به نقد بنیادین این مکتب از مدرنیته و عصر روشنگری بازگشت. ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در اثر دوران‌ساز خود، دیالکتیک روشنگری، نشان می‌دهند که چگونه پروژه روشنگری با هدف رهایی انسان از ترس، خرافه و سلطه‌ی طبیعت آغاز شد، اما در طی مسیر، به دلیل اتکا به عقلانیت حسابگر و سلطه‌جو، خود به اسطوره‌ای جدید و سرکوبگر تبدیل گشت. عقلانیت که قرار بود خادم آزادی و خودمختاری انسان باشد، به «عقلانیت ابزاری» تقلیل یافت؛ یعنی گونه‌ای از تفکر که تنها به کارآمدی، سلطه، کنترل، و تبدیل همه‌چیز به ابزار انباشت قدرت یا سرمایه می‌اندیشد. در نظام‌های اقتدارگرا و تمامیت‌خواه، این عقلانیت ابزاری به اوج خود می‌رسد و کلیت حیات زیسته را نفی کرده، انسان‌ها را در پای ایدئولوژی‌های کلان، انتزاعی و تمامیت‌خواه قربانی می‌کند. گفتمان «ژن ژیان آزادی» دقیقا در نقطه‌ی مواجهه با این دیالکتیک ویرانگر شکل می‌گیرد. این شعار، بیانیه‌ی فلسفی اعلام شکست عقلانیت سرکوبگری است که تحت نام ایدئولوژی‌های مختلف، زیست واقعی و ملموس انسان‌ها را به مسلخ کشانده است.
در این نظام فکری، مفهوم «زندگی» بازخوانش و تجسم مستقیمی از نقد آدورنو به حیات مسخ‌شده و آسیب‌دیده‌ی انسان در مدرنیته‌ی تحت سلطه است. آدورنو در کتاب اخلاق صغیر با تحلیل دقیق وضعیت انسان مدرن، جمله‌ی معروف خود را مطرح می‌سازد: «زندگی آسیب‌دیده دیگر زندگی نمی‌کند». او توضیح می‌دهد که چگونه تحت سلطه‌ی سیستم‌های سرکوبگر و ساختارهای سازمان‌یافته، حیات انسان از معنای اصیل، کیفی و فردی خود تهی شده و به فروکاست محض «بقای زیست‌شناختی» تقلیل می‌یابد. در چنین ساختاری، فرد زنده است اما «زندگی» نمی‌کند، زیرا تمامی ابعاد زیست او تحت کنترل، انضباط و قالب‌بندی قدرتی بیرون از اوست. مفهوم «زندگی» در شعار «ژن ژيان آزادی»، نه اشاره به زنده ماندن بیولوژیک، بلکه اعاده‌ی «حیات شایسته» و قیام علیه سیاست‌هایی است که زندگی را به امری یکنواخت، انضباط ‌یافته، تحقیرشده و تحت نظارت دائمی تبدیل کرده‌اند. این مفهوم، بازگرداندن اولویت هستی‌شناختی به رنج‌های ملموس، شادی، تن‌یافتگی و زیست روزمره‌ی انسان‌ها در برابر مفاهیم انتزاعی، تمامیت‌خواه و مرگ‌محور است.
از سوی دیگر، جای‌گیری «زن» در رأس این مثلث مفهومی، با نقد ساختاری سلطه، نقد ابژه‌شدگی و آراء هربرت مارکوزه گره خورده است. مارکوزه در اثر برجسته‌اش انسان تک‌بعدی، تبیین می‌کند که چگونه جوامع سلطه‌گر با سرکوب ابعاد انتقادی، امیال اصیل و تخیل انسانی، موجودی «تک‌بعدی» می‌سازند که قدرت تصور بدیل‌های رهایی‌بخش را از دست داده و سرکوب خود را درک نمی‌کند. در تبارشناسی ساختارهای اقتدارگرا، «زن» همواره مظهر بدن انضباط‌یافته، ابژه‌ی اصلی سرکوب و حاشیه‌ای‌ترین عنصر در تقسیم کار سرکوبگرانه بوده است. زن در این تاریخ، نخستین قربانی عقلانیت ابزاری و سلطه‌ی پدرسالارانه بوده که وجودش به نفع بازتولید قدرت یا سنت مهار گشته است. بر این اساس، وقتی «زن» در کانون نظام استدلالی و فلسفی یک جنبش رهایی‌بخش قرار می‌گیرد، به تعبیر نظریه‌ی انتقادی، «نقطه شکست ساختاری زنجیره‌ی سلطه» آشکار می‌شود. زن در اینجا نه صرفا یک جنسیت یا هویت بیولوژیک، بلکه یک «موقعیت فلسفی» و نماد نفی کلیت سیستم سلطه است؛ زیرا رهایی زن به دلیل درتنیدگی‌اش با تمام ابعاد سرکوب، مستلزم انحلال و واسازی تمامی نظام‌های عمودی، سلسله‌مراتبی و تسلط‌گرایانه‌ای است که بر تن، ذهن و زیست انسان اعمال می‌شوند

مفهوم «آزادی» نیز در این بستر با خوانش روان‌شناختی-اجتماعی اریک فروم از مسئله سلطه و تمایز کلیدی او میان «آزادی منفی» (آزادی از) و «آزادی مثبت» (آزادی برای) معنا می‌یابد. فروم در کتاب«گریز از آزادی» نشان می‌دهد که انسان‌ها در مواجهه با ناامنی، اضطراب و فشارهای ساختاری، گاه به رفتارهای دفاعی روی آورده و به دامن اقتدارگرایی پناه می‌برند؛ وضعیتی که او آن را «گریز از آزادی» می‌نامد. آزادی در نظام فکری «ژن ژيان آزادی»، فراتر رفتن از سلب محض و رهایی از یک عامل سرکوبگر خرد است. این آزادی، تحقق ایجابی و خودانگیخته‌ی امکان شکوفایی حیات، خودمختاری اراده و توانایی فرد برای ساختن جهان خویش است. این مفهوم از آزادی، دیالکتیکی پویاست که از آگاهی نسبت به سرکوب تاریخیِ «زن» آغاز می‌شود، در بستر اعاده‌ی کرامت به «زندگی» جاری می‌گردد و به عنوان غایت سیاسی، اخلاقی و هستی‌شناختی جامعه مطرح می‌شود.
حتی با گذر از نسل اول مکتب فرانکفورت به نسل دوم و آراء یورگن هابرماس، می‌توان نظام استدلالی و ساختار مفهومی این گفتمان را در قالب نقد «استعمار زیست‌جهان» صورت‌بندی کرد. هابرماس در نظریه کنش ارتباطی توضیح می‌دهد که جامعه انسانی از دو بخش «سیستم» (حوزه قدرت و اقتصاد) و «زیست‌جهان» (عرصه فرهنگ، جامعه، نهادهای مدنی و ارتباطات انسانی) تشکیل شده است. بحران زمانی رخ می‌دهد که منطق سیستم بر پایه قدرت و سود، به زیست‌جهان تجاوز کرده، آن را تسخیر نموده و روابط انسانی را به منطق ابزاری آلوده می‌سازد. گفتمان «زن زندگی آزادی» تلاش فلسفی و اجتماعی برای بازپس‌گیری این زیست‌جهان استعمارشده است. این جنبش با ساختاری افقی، شبکه‌ای و غیرسلسله‌مراتبی، کنش‌های خود را بر پایه نفی سلطه شکل می‌دهد و زمینه‌ساز گونه‌ای از «عقلانیت ارتباطی» می‌شود که در آن تکثر هویت‌ها، تفاهم آزادانه و کرامت انسان‌ها جایگزین تک‌گویی قدرت حاکم می‌گردد.
علاوه بر این، نسبت این گفتمان با نقد «صنعت فرهنگ» در مکتب فرانکفورت بسیار حائز اهمیت است. آدورنو و هورکهایمر نشان دادند که چگونه دستگاه‌های قدرت از طریق تولید سوژه‌های مطیع و یکدست‌سازی فرهنگی، هرگونه امکان تفکر انتقادی را مسدود می‌سازند. گفتمان «زن زندگی آزادی» با بازپس‌گیری عرصه عمومی و نمادهای فرهنگی، منطق یکدست‌سازی و سوژه‌سازی تک‌بعدی را درهم می‌شکند. این نظام فکری، کثرت‌گرایی را در ذات خود جای داده و با تاکید بر تنوع زیست‌ها، شکل جدیدی از مقاومت فرهنگی و بازتولید آگاهی انتقادی را ایجاد می‌کند.
نظام فکری و استدلالی «ژن ژیان آزادی» با اتکا به سنت عمیق نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت، اثبات می‌کند که رهایی واقعی نه از طریق جایگزینی یک ایدئولوژی توتالیتر و انتزاعی با ایدئولوژی دیگر، بلکه تنها از طریق انحلال بنیادی منطق سلطه و نفی عقلانیت ابزاری ممکن می‌شود. این گفتمان با قرار دادن «زن» به عنوان سوژه‌ی رهایی‌بخش و نقطه انهدام ساختار سرکوب، «زندگی» به عنوان بستر متدولوژیک و اعاده‌ی حیات اصیل، و «آزادی» به عنوان غایت اخلاقی و ایجابی، در برابر منطق مرگ‌باوری و تسلیم می‌ایستد. این سنتز فلسفی با نقدی رادیکال علیه تبدیل شدن انسان به ابزار، سیاست را از عرصه‌ی اعمال قدرت به نطاق شکوفایی حیات انسانی بازمی‌گرداند و نشان می‌دهد که هیچ آزادی پایداری بدون تحقق کامل سوژه‌گی زن و احترام به کرامت زیست روزمره امکان‌پذیر نخواهد بود.

ممکن است شما دوست داشته باشید