تحلیل نشانهشناختی و فلسفی مقاومت زنان در جغرافیای سیاسی ایران، بهویژه در بستر مبارزات زنان کورد، مستلزم عبور از لایههای سطحی تاریخنگاری سیاسی و ورود به ساحت «هستیشناسی تن» است. زندان، در قرائت کلاسیک قدرت، نقطهی نهایی اعمال حاکمیت بر بدن است؛ جایی که ساختار با سلب حرکت، قصد تسخیر روح را دارد. اما در دهههای اخیر، زندان به میانجی حضور زنانی چون زینب جلالیان، وریشه مرادی و پخشان عزیزی، از یک «توقیفگاه» به یک «متنِ گشوده» تبدیل شده است. رویکرد نشانهشناختی، به واکاوی این پرسش میپردازد که چگونه بدن زنانه، با تکیه بر سنت مقاومت کورد، ساختار حاکمیتی «ضد تنانه» را به چالش کشیده و «لذت رهایی» را در قلب اسارت بازتعریف میکند. در این مسیر، مفاهیم فلسفی رولان بارت، ژولیا کریستوا، جودیت باتلر و ژاک دریدا، ابزارهایی برای درک این دگردیسی نشانهشناختی فراهم میآورند.
در نظام نشانهشناختی زندان، هر کنشی یک دال است که به مدلولی فراتر از دیوارهای بتنی اشاره دارد. شهید شیرین علمهولی را باید نقطهی عزیمت این نشانهشناسی نوین دانست. او با امتناع از تکلم به زبان مسلط در بازجوییها و حفظ هویت زبانی خود، نخستین گسست بنیادین را در دیسکورسِ حاکمیت ایجاد کرد. شیرین نشان داد که مقاومت، پیش از آنکه فیزیکی باشد، نشانهشناختی است؛ او با «سکوت انتخابی» در برابرِ «زبان شکنجهگر»، مرزهای معناییِ اقتدار را ویران کرد. این سنت، امروز در ایستادگی زینب جلالیان تداوم یافته است. زینب، با تحمل بیش از چندین سال حبس بدون مرخصی، عملا مفهوم «زمان خطی زندان» را واسازی کرده است. برای او، زندان دیگر نه یک دوره انتظار برای آزادی، بلکه فضای تحقق روزمرهی رهایی است. او با بدن رنجور اما ایستای خود، نشان میدهد که حاکمیت ضد تنانه، علیرغم در اختیار داشتن ابزار سرکوب، در برابر «سوژهی خودآگاه» که از بازشناسی قدرت حاکم سر باز میزند، ناتوان است.
رولان بارت میان «متن لذت» و «متن سرخوشی» تمایز قائل میشود. متن لذت، مخاطب را در دایرهی مفاهیم شناختهشده و آرامبخش نگه میدارد، اما متن سرخوشی، متن گسست، ویرانی و فراروی است؛ همان چیزی که ثبات ارزشهای تاریخی و فرهنگی را متزلزل میکند. رهایی برای زن کورد در بند، نه یک امر غایی پس از آزادی فیزیکی، بلکه یک «پراکسیس» مداوم در قلب اسارت است. این «لذت رهایی»، نوعی سرخوشی
بارتی است. وقتی وریشه مرادی یا پخشان عزیزی از داخل زندان، بیانیههایی سرشار از تحلیلهای تئوریک و انسانی صادر میکنند، آنها در حال تولید یک «متن مقاومت» هستند که لذت حاصل از آن، ناشی از فروپاشیدن اقتدار زندانبان است. این لذت، رادیکالترین فرم رهایی است، زیرا از دل ممنوعیت برمیخیزد. در اینجا، رهایی نه خروج از درهای زندان، بلکه به تعلیق درآوردن معنای «زندان» در ذهنیت حاکمیت است. زندانی با لبخند زدن در برابر حکم اعدام، در واقع دال «مرگ» را که ابزار نهایی حاکمیت است، واسازی کرده و آن را به دال «جاودانگی و رهایی» پیوند میزند.
از منظر ژولیا کریستوا، زبان و نظامهای نمادین ریشه در «امر نشانهای» دارند که با بدن مادرانه و تکانههای پیشازبانی پیوند خورده است. ساختار حاکمیتی در ایران، یک ساختار فوق نمادین، صلب و مردسالارانه است که میکوشد هرگونه تکانهی زنانه را سرکوب یا پنهان کند. این ساختار، «ضد تنانه» است زیرا تن را تنها به عنوان ابژهای برای کنترل یا تولید میبیند. زنان کورد در زندان، با بازگشت به «بدن» به عنوان یگانه سنگر باقیمانده، این نظم نمادین را تهدید میکنند. نقد مردسالاری در نگاه کریستوا، در اینجا به معنای طرد آن «نظم پدرسالارانهای» است که زن را تنها در قالب «مایملک» یا «تهدید اخلاقی» تعریف میکند. مقاومت زنان کورد، نوعی عصیان نشانهای است؛ آنها با تکیه بر شعار “ژن ژیان آزادی“، امر «نامقدس» از نظر حاکمیت را به «امر والا» تبدیل کردهاند. بدن زن کورد در زندان، دیگر نه یک بدن ضعیف و نیازمند ترحم، بلکه جغرافیای نبرد نشانههاست که در آن، مفاهیم سنتی قدرت به چالش کشیده میشوند.
جودیت باتلر در نظریهی «اجراگری»، جنسیت و هویت را نه یک ذات ثابت، بلکه یک کنش تکرارپذیر میداند که از طریق تکرار هنجارها ساخته میشود. زنان محبوس، با بازتعریف نقش خود از «زندانی منفعل» به «کنشگر سیاسی»، اجراگری جنسیت و هویت را در فضای رادیکال زندان تغییر میدهند. آنها نشان میدهند که «زن بودن» در پیوند با «رهایی»، یک هویت پیشینی نیست، بلکه هر روز در میدان مبارزه و در سلولهای انفرادی ساخته میشود. این اجراگری، به شدت سیاسی است؛ زیرا به جای پذیرش نقش قربانی که حاکمیت برای آنها در نظر گرفته، نقش «سوژهی معترض» را ایفا میکنند. اینجاست که رویکرد ژاک دریدا به «واسازی» اهمیت مییابد.
زنان کورد با حضور خود، تقابلهای دوتایی حاکمیت (مانند آزاد/زندانی، حاکم/محکوم، مرکز/حاشیه) را ویران میکنند. زینب جلالیان، با امتناع طولانیمدت از تسلیم، نشان داده است که چگونه میتوان در قلب اسارت، آزادتر از زندانبان زیست. این «حضور در غیاب آزادی»، همان ردپای (Trace) دریدایی است که مشروعیت اخلاقی و سیاسی ساختار سرکوب را از درون تهی میکند.
تحقق رهایی در ایران، به ناچار از مسیر یک «انقلاب نشانهشناختی» میگذرد که پیشقراولان آن، زنان به حاشیه رانده شدهای هستند که مرکز را در سلولهای خود بازسازی کردهاند. نشانگان زنانهگی در این جنبش، بر تکثرگرایی، مراقبت و بدنمندی مقاومت تاکید دارد. حاکمیت ضد تنانه، با ابزار زندان و شکنجه، قصد دارد «تن» را به مثابه عامل درد و تسلیم معرفی کند، اما مقاومت زنان کورد، تن را به مثابه عامل «پیوند و رهایی» بازتعریف میکند. اعتصاب غذاهای طولانی، ترانهخوانیهای دستهجمعی در بند و بیانیههای نظری، همگی پارههایی از یک «متن بزرگ رهایی» هستند که در برابر متن تکگوی قدرت ایستادهاند. نقش شهید شیرین علمهولی در این میان، نقش یک «دال مرجع» است که به دیگران آموخت چگونه میتوان با بدنِ خویش، بنبستهای زبان و قدرت را گشود. او با نپذیرفتن زبان شکنجهگر، عملا ساختار معنایی زندان را منهدم کرد و این میراث، امروزه در قامت وریشه، پخشان و زینب، به شکلی تکاملیافتهتر ظهور کرده است. مقاومت این زنان نشان میدهد که زندان در برابر «ارادهی نشانهشناختی» ناتوان است. آنها با استفاده از ابزار تنانگی و واسازی مفاهیم سنتی قدرت، «لذت رهایی» را به یک امکان همگانی تبدیل کردهاند. نقد ساختار ضد تنانه، تنها با بازپسگیری بدن زنانه و تبدیل آن به دال مرکزی آزادی میسر است. این زنان، نه تنها برای آزادی فیزیکی خویش، بلکه برای بازتعریف مفهوم «انسان» در جغرافیای سیاسی ایران ایستادهاند؛ جایی که در آن، رهایی دیگر یک رویای دوردست نیست، بلکه کنشی است که هر روز در سلولهای انفرادی و در برابر چشمان حیرتزدهی قدرت، بازتولید میشود. رهایی در اینجا، پیروزی نشانهی «زندگی»بر دلالتهای «مرگ» و «انقیاد» است. این مسیر، مسیری است که در آن، بدن زنانه به مثابه متن رهایی، تاریخ جدیدی را برایِ ایران رقم میزند؛ تاریخی که در آن دیگر هیچ تنی در بند نخواهد ماند، چرا که معنای بند، پیشاپیش در ذهنیت مبارزان ویران شده است.