زیبایی‌شناسی رهایی: ژنئولوژی، سوژه و قیام علیه استبداد فُرم

دلارا رسولی

درون‌مایه و غایت تاملات فلسفی در باب زیبایی‌شناسی، همواره بر لبه‌ی تیغ میان «لذت بصری» و «انقیاد سیاسی» در نوسان بوده است. ژنئولوژی پیش از آنکه به تحلیل فرم‌های بصری بپردازد، به واکاوی ریشه‌هایی همت می‌گمارد که در آن، مفهوم «زیبایی» به مثابه یک سازه معنوی و رها برای تثبیت سوژه در جایگاهی خاص عمل کرده است. زیبایی‌شناسی به ما نشان می‌دهد که استانداردهای زیبایی غربی، نه اصولی جهان‌شمول و لایزال، بلکه برآمده از فرآیندهای تاریخی طرد و ادغام هستند که بدن زنانه را به نفع نظم پدرسالارانه و سرمایه‌داری بصری تنظیم کرده‌اند. این استانداردها با تکیه بر متافیزیک حضور، همواره زن را در مقام ابژه‌ای برای «تماشا شدن» تعریف کرده‌اند و از این طریق، او را از ساحت سوژگی سیاسی محروم ساخته‌اند. در این میان، نظریه «توزیع امر محسوس» ژاک رانسیر، دریچه‌ای نوین به سوی درک پیوند سیاست و زیبایی‌شناسی می‌گشاید؛ رانسیر معتقد است که سیاست، پیش از آنکه مبارزه بر سر قدرت یا نهادهای دولتی باشد، منازعه بر سر آن چیزی است که دیده می‌شود و آن چیزی که شنیده می‌شود. او پلیس را به عنوان نظامی تعریف می‌کند که جهان را به بخش‌های مرئی و نامرئی، و افراد را به گروه‌های صاحب‌صلاحیت و فاقدصلاحیت تقسیم می‌کند. نظام پلیسی، سهم هر کس را از فضای عمومی بر اساس «قابلیت رویت» او تعیین می‌نماید و به هر سوژه، مکانی مشخص در سلسله‌مراتب اجتماعی تخصیص می‌دهد. در این چارچوب، زیبایی‌شناسی زنانه نه یک تزیین یا امر حاشیه‌ای، بلکه میدانی حیاتی برای بازتوزیع امر محسوس است. رهایی زمانی رخ می‌دهد که زنان با فرم‌های زیبایی‌شناختی خود که از پیش توسط نظم حاکم تعریف نشده است، وارد عرصه عمومی می‌شوند و بدین ترتیب، «بدیهی بودن» نظم موجود را در هم می‌شکنند. این حضور، نوعی «گسست» در نظام ادراکی جامعه ایجاد می‌کند که رانسیر آن را جوهره سیاست می‌داند؛ سیاستی که در آن سوژه‌ها از هویت‌های از پیش تعیین‌شده خود فراتر می‌روند و مرزهای میان «نوفه» و «گفتار» را جابه‌جا می‌کنند. در واقع، استتیک رهایی‌بخش، همان لحظه‌ای است که نادیدنی‌ها مرئی می‌شوند و کسانی که سهمی در گفتار نداشتند، زبان به بیان فرم‌هایی می‌گشایند که با هندسه قدرت در تضاد است.

از سوی دیگر، پل دومان با طرح مفهوم «ایدئولوژی زیبایی‌شناسی»، به نقد رادیکال آن دسته از فرم‌های استتیکی می‌پردازد که سعی در پنهان کردن تضادهای مادی و گسست‌های زبانی در پس یک تمامیت صوری و هماهنگ دارند. دومان استدلال می‌کند که ایدئولوژی زیبایی‌شناسی غربی، با تحمیل استانداردهای صیقل‌خورده، متقارن و مصرفی، در پی ایجاد یک هارمونی کاذب است که در آن بدن زنانه به یک «ابژه استعلایی» تبدیل می‌شود تا نابرابری‌های ساختاری، مادی و نژادی نادیده گرفته شوند. این ایدئولوژی، زیبایی را به مثابه پلی میان طبیعت و خرد معرفی می‌کند تا بدین وسیله، سلطه را «طبیعی» جلوه دهد. غرب، با جهانی‌سازی فرم‌های مسلط استتیکی از طریق رسانه‌ها و صنایع فرهنگی، نوعی استعمار بصری را پیش می‌برد که در آن هرگونه انحراف از «فرم ایده‌آل» نه تنها به عنوان فقدان زیبایی، بلکه به عنوان نوعی عقب‌ماندگی یا «بی‌نظمی» تعبیر می‌شود. قیام علیه این فرم‌های مسلط، در رویکرد دومانی، از مسیر واسازی بازنمایی و افشای خصلت برساخته‌ی این هارمونی می‌گذرد. این قیام، تلاشی است برای بازگرداندن «مادیت» به ساحت زیبایی؛ یعنی پذیرش بدن نه به مثابه یک کل بی‌نقص و انتزاعی، بلکه به مثابه متنی تکه‌تکه، تاریخی و واجد جراحت که بر علیه انسجام دروغین فرم‌های غربی شهادت می‌دهد. المنت‌های زیبایی در تحقق رهایی، دقیقا در همین نقطه از «فرمی بودن» به «کنشی بودن» تغییر ماهیت می‌دهند. رنگ‌ها، پوشش‌ها، آرایه‌ها و فرم‌هایی که در استانداردهای غربی «نازیبا»، «عجیب» یا «ناهنجار» تلقی می‌شوند، در مبارزات رهایی‌بخش به ابزارهای مقاومت بدل می‌گردند. این عناصر، با تکیه بر تفاوت‌های فرهنگی و تبارشناسی‌های سرکوب‌شده، علیه تمامیت‌خواهی فرم غربی می‌شورند و نشان می‌دهند که زیبایی واقعی در توانایی ویران کردن تصاویر تحمیلی و خلقِ شیوه‌های جدید برای «ادراک شدن» است. در اینجا، استتیک به معنای یونانی آن یعنی «آیسِتِسیس» یا همان تجربه حسی، به ابزاری برای بازپس‌گیری عاملیت تبدیل می‌شود.

تحقق رهایی از طریق زیبایی‌شناسی، مستلزم نوعی «نافرمانی استتیکی» است که در آن، سوژه زنانه آگاهانه از بازتولید فرم‌های بازارپسند و مطلوب نگاه خیره‌ی استعمارگر سرباز می‌زند. این فرآیند، نه تنها یک عمل هنری یا تزیینی، بلکه یک کنش وجودی و هستی‌شناختی است که پایه‌های مشروعیتِ نگاه خیره را که همواره زن را به عنوان «دیگری» منفعل بازنمایی کرده، سست می‌کند.

ممکن است شما دوست داشته باشید