از تردید در تحلیل علمی تا مهندسی اجتماعی: جامعهشناسی
ظهور جامعهشناسی به عنوان یک علم بر مبنای تلاش برای درک پویایی دگرگونی اجتماعی بود. در دورهای که تصور میشد علم قادر به توضیح همه چیز و شرح یک به یک اسرار الهی است، ناگزیر علمی پدیدار میشد که قوانین هستی و دگرگونی جامعه را آشکار سازد. جنبشهای انقلابی یا رفرمیستی که در عصر علم علیه سیستم مبارزه میکردند، بایستی مبتنی بر حقایق علمی میبودند نه بر اساس یک دین یا فلسفه. دورانی بود که در آن ایدئولوژیهایی که از قدرت علم حمایت و بر اساس آن تفسیر میکردند شانس بیشتری برای دستیابی به نتیجه داشتند.
هر چند افتخار عنوان پدر جامعهشناسی به آگوست کنت داده شده لذا آموزگار وی سن سیمون بیشتر شایستهی این عنوان است. با این حال دیدگاههایی وجود دارد مبنی بر اینکه دلیل انتخاب کنت به جای سنسیمون نگرانی در مورد پیوند میان جامعهشناسی و سوسیالیسم است. سن سیمون یک سوسیالیست آرمانشهرگرا بود و تلاش نمود جامعهشناسی را اساس ایدههای خود قرار دهد. سیمون نیاز به علوم اجتماعی را با این جملات بیان کرده است:
“آنچه انجام نشده بایستی انجام داده شود. روحیهی مثبتی که الهامبخش نجوم و علوم شیمی-فیزیک بوده باید گسترش یابد تا انسان و جامعه را نیز دربرگرفته؛ و پایه و مبنای جدیدی برای سیستم یادگیری مرتبط با این هدف دوگانه ایجاد شود؛ و با دانش قبلی ما هماهنگ شود و وحدت جهانی ممکن گردد. بنابراین برای دستیابی به هدفی که فلسفه دنبال میکند ایجاد سیستمی با علوم موجود کافی نیست. لازم است آن را با ایجاد یک علم جدید، علم انسان و جامعه کامل کنیم.”
لذا هدف علمیای که کنت در پی آن بود به معنای برساخت جامعهای برابرتر و آزادتر نبود. به گفتهی خودش پوزیتیویسم دانشی را ایجاد میکند که “جامعه را از هرجومرج انقلاب و بروکراسی” نجات میدهد. این اندیشه که تمام انباشت تاریخی دانش و رویکردهای علمی گذشته را انکار میکند و به اراده و نیروی جامعه بیاعتماد است ممکن است از سوی سیستم موجب پذیرش بیشتر رویکرد پوزیتیویستی کنت شود.
مارکس که در جامعهشناسی و علوم اجتماعی انتقادی تاثیرگذار بود، تحلیل علمی را به یک هدف سیاسی انقلابی برای تغییر اجتماعی پیوند داد. این رویکرد بر ادغام اهداف برابری اجتماعی و آزادی در نقد نظام سرمایهداری و فرایند تحول اجتماعی تاکید داشت. به همین دلیل رویکرد ایدئولوژیک خود را سوسیالیسم علمی تعریف میکند. این باور وجود داشت که جنبهی علمی سوسیالیسم آن را قادر میسازد تا به یک پروژهی قابل تحقق تبدیل شود و جنبهی اتوپیک آن را از میان بردارد. بنابراین او پیوند صحیح میان سوسیالیسم و علوم اجتماعی که سنتز تاریخ، جامعهشناسی، اقتصاد و فلسفه هستند، برقرار کرد، به نحوی که پیوندی میان گذشته، حال و آینده برقرار کند. با این حال ضعف رویکرد علمی او این است که نمیتواند از سنت کنت در مورد نحوهی شکلگیری جامعه و نحوهی پیشرفت تاریخ جدا شود. به همین دلیل با فروپاشی سوسیالیسم واقعا موجود پرسشگری در مورد اینکه علوم اجتماعی شکل گرفته بر پایهی پوزیتیویسم تا چه حد جامعه و تغییرات اجتماع را با دقت مورد تحلیل قرار داده، بیشتر شد. با دو جنگ جهانی بزرگ مشخص شد که پوزیتیویسم مسائل اجتماعی را چارهیابی نمیکند بالعکس آن را تعمیق میبخشد.
گفته میشود که با مدرنیته و تنوع روابط اجتماعی-اقتصادی جوامع، علمی همانند جامعهشناسی را ضروری میکند. از این نظر در حالی که انسانشناسی، اتنولوژی و یا مطالعات فرهنگی علومی هستند که جوامع غیر مدرن را مطالعه میکنند، جوامع مدرن به موضوع جامعهشناسی تبدیل شدند. از آنجایی که همهی جوامع اساسا با در نظر گرفتن جوامع مدرن به عنوان معیار ارزیابی میشوند، جنبشهای انقلابی از پروژههای مدرنیته حمایت کرده و آگاهانه یا ناآگاهانه در این پروژهها شرکت کردند. مدرنیته دولت-ملت را به عنوان توسعهیافتهترین شکل اجتماعی و سبک زندگیِ سرمایهداری و صنعتگرایی را به عنوان معیارهای پیشرفت و توسعهای که هر جامعهای باید به آن دست یابد، تعیین کرد. نتیجهی این رویکرد این است که استحالهی جوامع قبیلهی، عشیرهای، مذهبی و فرهنگی در یک دولت-ملت پیشرفت تلقی میگردد. بنابراین ناسیونالیسم به دین جدید دولت-ملت تبدیل شد و راه را برای فاشیسم هموارتر نمود. نگرش به تاریخ صرفا به عنوان مجموعهای از جنگهای طبقاتی و تعریف جامعه بر محور بورژوازی و طبقهی کارگر ناکافی بود. در این چارچوب پیشرفت و مسیر سوسیالیسم در پرولتریزه شدن و گسترش تولید به سبک کارخانهای دیده میشود. بدین گونه با جایگزینی روابط سرمایهدارانه به جای اقتصادهای اکولوژیک و جوامع خودکفا، شیوهی زندگی اشتراکی (کمونال) جامعه آسیب دید. دیری نپایید که تبعات ویرانگر صنعتی شدن خود را نشان داد و بحرانهای زیستمحیطی جبرانناپذیری به بهای پیشرفت به وجود آمد. نتایجی که میتوان از این مباحث گرفت این است؛ آسیبپذیرترین نقطهی سوسیالیسم علمی تعریف آن از مدرنیته بود و در همان نقطه بود که فروپاشید. پروژههای مدرنیزاسیون نیز متوجه نشدند که با تخریب ساختارهای تاریخی-اجتماعی که میتوانند اساس، نیروی حیاتی و سلول بنیادی سوسیالیسم باشند، در حال از میان بردن بنیانهای خود هستند. اشکال اجتماعی و نیروهای مقاومتی که سنت تمدن دمکراتیک در آنها تداوم مییابد، زمینهساز و دینامیسم اجتماعی سوسیالیسم هستند. ساختارهای کلان، قبیله و عشایری که در برابر دولت مقاومت میکند؛ جریانهای دینی، طریقت و مذاهبی که متفاوت از رویکردهای مذهبی غالب هستند، جوامعی که از نظر اقتصادی خودکفا بوده و دارای مکانیسمهای خودفاعی هستند نمونههایی از این موارد هستند. رویکرد و خط دمکراتیک و سوسیالیستی تنها در احزاب و سازمانهای مدرن نمایندگی نمیشوند. این ضعف بزرگی بوده که به تشکلهای غیرسیستمی که هزاران سال در مفاهیم و اشکال مختلف وجود داشتهاند، توجه نشده است. برای مثال در حالی که جنبشهای سوسیالیستی چپ در مناطقی که علویان کُرد در ترکیه و شمال کردستان زندگی میکنند و سازماندهی میشدند پیرها و حتی آیینهای علوی را به عنوان ساختارهای ارتجاعی تعریف میکردند و علیه آنها تبلیغات منفی میکردند. ضمن تبلیغ مدرنیزاسیون، ساختارهای اخلاقی و سیاسی آن جامعه را که موجب حفظ آن جامعه میشود را خوار و تحقیر میکردند. با این حال سیستم اجتماعی علوی هزاران سال است که ساختار سیاسی و اخلاقی خود را خارج از نظم دولتی سازماندهی و حفظ کرده است. جامعهای که پذیرای مدرنیته باشد، پذیرای تشکیل دولت نیز خواهد بود. تفاسیر اجتماعی مبتنی بر پوزیتیویسم راهنمای بدی برای جنبشهای اجتماعی در مورد آنچه باید فروپاشیده شود و آنچه باید در مبارزه با قدرت و سرمایه حفظ شود، هستند و آنها را به بنبست سوق میدهد.
در این مرحله به دلیل نادرستی تعیین روش شکلگیری و پویایی تحول جامعه، سازمان و اقدامات به پروژههای مهندسی اجتماعی تبدیل شد. در حالی که تلاش برای ایجاد سیستمی نوین، حقوقی و اخلاقی صورت میگرفت، بدون اینکه متوجه باشند بافت اساسی جامعه نیز آسیب دید. برای مثال استحالهی قبایل، طوایف و جوامع فرهنگی با ساختارهای خودگردان به بهانهی واپسگرا بودن مورد هدف قرار گرفتند، در دولت-ملت بیش از آنکه در خدمت آرمانهای برابری، آزادی و جامعهی دمکراتیک باشد در خدمت منافع فاشیسم دولت-ملت بود. حذف شیوهی تولیدی اولیه، جوامع مبتنی بر اقتصاد مشارکتی و دولتی کردن همه چیز در خدمت منافع سرمایهداری بود. در سرمایهداری دولتی بیش از همه شاهد نابودی محیط زیست هستیم. در نتیجه تعریف جامعه بر اساس طبقه و تجلیل از پرولتاریا منجر به اجرای سوسیالیسم فرعونی شد که در آن برابری در بردگی محقق میشود. رویههایی که میتوان آن را “سرمایهداری دولتی” نامید که در آن دولت به تدریج به جای تضعیف، تقویت میشود و جوامع اکولوژیک از بین میرفت. مقصر را تنها در کاستیهای اجرایی، رویکردهای اقتدارطلبانه، توطئه و حملات جستجو کردن، همچنان بخشی از خطای جناحهای سوسیالیست چپگرای جزماندیش امروزی است. 1
رویکردهای علوم اجتماعی در جنبشهای ضدسیستمی
در این برهه چگونگی برخورد جنبشهای ضدسیستم با واقعیت اجتماعی مسئلهای اساسی است که نیاز به توجه دارد. این موضوع همچنین به رویکرد علمی نیز مربوط است. دو مسئله در رابطه با پیوند میان جنبشهای اجتماعی و علوم اجتماعی مطرح میشود. نخست اینکه جامعهشناختی با چه دقتی جنبشهای اجتماعی را به عنوان یک موضوع یا شاخه بررسی و تعریف میکند و دوم اینکه اعضا، مبارزان و فعالان این جنبشها بایستی چه نوع رویکرد جامعهشناختی در حین انجام نقش انقلابی خود داشته باشند. در مورد هر دو موضوع مسائلی وجود دارد. لذا چارچوب نوشتار حاضر بیشتر حول موضوع دوم خواهد بود.
جنبشهای اجتماعی سازمانهای ایدئولوژیک و عملمحوری هستند که پیشاهنگی رهبری تغییر اجتماعی را بر عهده دارند. علاوه بر مبارزه با نظم موجود، درک صحیحی از علوم اجتماعی که دانشی از واقعیت اجتماعی مورد نظر برای تغییر ارائه دهد، یکی از فاکتورهای موفقیت است. نتایج گفتمان، عمل و سازماندهی تنها در صورتی حاصل میشود که کادرها و فعالین جنبشهای اجتماعی در این مرحله دارای شایستگی لازم باشند. عبدالله اوجالان این ضرورت را بدینگونه شرح میدهد: “انقلابیگری بدون علوم اجتماعی میتواند همدست خیانت و جنایت باشد.” وی این ارزیابی را به عنوان خودانتقادی در سطوری برای حزبش مطرح کرده است. نقش گفتمانهای انقلابها در قرن بیستم و استفاده از مدلهای علمی/فیزیکی برای درک جامعه توسط جامعهشناسان و انقلابیون با نتیجهای چون برخورد مهندسیگونه با جامعه که گاهی به آسیبهای ساختارهای اجتماعی منجر شده است.
به عنوان مثال مارکس ضمن تعریف نقش اجتماعی دین، آن را به عنوان “یک پدیده اجتماعی مهم که بایستی مورد توجه قرار گیرد” تعریف نموده و در تئوری و عمل از این حکم که “دین افیون است” پیروی شد. این گفتمان تا به امروز نیز توجیه علمی مخالفت دین با جنبشهای سوسیالیستی و مارکسیستی بوده است. رویکرد مدرنیسم مبتنی بر “سکولاریسم” در جایی که پیاده گشت نقش مشابهی را ایفا کرد و موجب واکنشهای منفی شد و در نهایت منجر به تقویت سازمان و جنبشهای مذهبی شد. اگر بتوان رویکردی را برای درک واقعیت اجتماعی ارائه نمود که جنبههای تاریخی، فرهنگی، پویایی اقتصادی و ساختار اخلاقی و باورداشت را مدنظر قرار دهد، میتوان تفاسیر مذهبیای را توسعه داد که پذیرش بیشتر اندیشهی سوسیالیستی را در جامعه تضمین کند. هر چند امروزه در این چارچوب تلاشهایی میشود لذا کافی نیست. برخی از اقشاری که به فرهنگ مادی، فردگرایی و بیاخلاقی ایجاد شده از سوی سرمایهداری واکنش نشان دادند، به بنیان واپسگرانهترین سازمانها تبدیل شدند. در موارد بسیار و نمونههای مشابه جنبشهای اجتماعی به دلیل عدم وجود تجهیزات کافی در این مورد به بنبست رسیدهاند. آنها شکست، ناامیدی و شوکهی غیرمنتظرهای را تجربه کردهاند و همچنان تجربه خواهند کرد.
بنابراین لازم است که کادرها، هواداران و فعالان جنبشهای اجتماعی دانش لازم برای داشتن دیدگاه جامعهشناختی و ادگیری روشهای درک واقعیت اجتماعی را کسب کنند. لذا این چه رویکرد جامعهشناختی خواهد بود و چه روشهایی ما را قادر میسازد تا واقعیت را از منظر اجتماعی درک کنیم؟ این سوالات مهم بوده و باید به آنها پاسخ داده شود.
رویکرد علمی مبتنی بر پوزیتیویسم غیرواقعبینانهترین درک از واقعیت اجتماعی است. واقعیتی که پدیده نامیده میشود از طریق سلسلهای از رویدادهایی که نتایج آن از طریق آزمایشها تکرار میشود، معنا مییابد. در این مرحله بخش بزرگی از واقعیاتی که جایگاه واقعیت را مییابند، از طریق برداشت یا رویکرد ایدئولوژیک فرد یا گروهی که ارزیابی را انجام میدهد، شکل میگیرند. گفتمان بیطرفی علم پردهای است که این واقعیت را میپوشاند. به عبارتی آنچه مطلوب دیده شدن است، دیده میشود و به عنوان یک واقعیت بدان نگریسته میشود. در این برهه مباحث مکتب فرانکفورت در مورد موضوع “عقل” که در عصر روشنگری شکل گرفته بود، پیشگامانه بود. این گفتهی هورکهایمر که “درک پوزیتیویستی از علم ذهن را به دستگاه بیجانی تبدیل کرده که واقعیتها را ثبت میکند، بدون هیچ اظهارنظر یا مرجعیتی فراتر از آزمایش”2 خلاصهای از رویکرد پوزیتیویستی به عقل است. زیر سوال بردن عقلی که واقعیت را درک میکند نشان داد که ادراک و واقعیت گاهی اوقات میتوانند یکسان باشند و نشان داد که به جای کشف حقیقت، حقیقت مطابق با رویکرد ایدئولوژیک ساخته شده است. ما نمیتوانیم جامعه را تنها از طریق واقعیتهای عینی و احتمالی درک کنیم. اگرچه وقایع و واقعیتها انکار نمیشوند، اما هنگامی که پیوستگی پیوندهای تاریخی گسسته شود، واقعیتی کاذب که از طریق تصورات ساخته و پرداخته شده، پدیدار میشود. در واقع تعاریفی که با دیدگاههای نژادپرستانه و جنسیتزده ارائه میشود این روزها بیشتر نمایان میشوند و مشاهده میشود بسیاری از مواردی که واقعیت نامیده میشود در واقع ساختارهای ایدئولوژیک هستند.
در این برهه فیلسوفان مکتب آنال انتقادات بسیار دقیقی را بر تعاریف زمان جامعهشناختی و رویکرد جامعهشناختی نمودن تاریخ و تاریخی نمودن جامعهشناختی مطرح کردند و لزوم آن را آشکار ساختند. زیرا پوزیتیویسم واقعیات را بدون مکان و زمان تعریف میکند. تبعیض جنسی که بیانگر سلطهی مردان بر زنان و یا مردسالاری یک سیستم است، یک پدیده محسوب میشود. این را میتوان از طریق بسیاری از رویدادهای تکرارپذیر اثبات کرد. لذا اگر نتوانیم چگونگی شکلگیری تبعیض جنسیتی و گسترش آن را بدانیم، قادر نخواهیم بود دلایل تسلط مردان بر زنان را تحلیل کرده و به چشمانداز تحول انقلابی رادیکال دست یابیم. بدون زمان و مکان جلوه دادن یک پدیده آن را به واقعیتی ازلی و ابدی نیز تبدیل میکند. بنابراین باید واقعیتی را که از ازل وجود داشته را تغییر داده و یا به نظم جدیدی اندیشید که آن را به طور ریشهای از میان ببرد. اینجاست که وارد مبحث مهندسی اجتماعی میشویم. لذا مسئله فقط ایجاد یک نظم جدید و یا دنیای جدیدی نیست بلکه رسیدن به چشماندازی از دگرگونی است که بتوان تشخیص داد که جهان چگونه به این وضعیت رسیده است؟
اگرچه این جهان و واقعیت اجتماعی در طول هزاران سال شکل گرفته، لذا شامل ارزشهای بسیاری میشود که آفریدهی مشترک بشریت هستند. همانند این است که تمامی یک بافت را برداریم در حالی که بایست تودهی سرطانی را نیز جدا کنیم. در این حالت سرطان ریشهکن میشود اما عضو سرطانی نیز از میان خواهد رفت؛ یا باید یک عضو مصنوعی وارد بدن شود یا باید به زندگی با دستگاهها ادامه دهیم. واقعیت اجتماعی با مقاومت شدید سنت در برابر گامهایی که مبتنی بر انکار ارزشهای مادی و معنوی انباشته شده در طول هزاران سال است، واکنش نشان میدهد. این یکی از نقاطی است که ایدئولوژی و سیاستهای راستگرا و محافظهکار بیشترین عوامفریبی را در مورد آن نموده و بر جامعه تاثیر میگذارند. اهمیت یک دیدگاه علمی که بتواند میان مراکز قدرتی که در درون سنت با آنها مبارزه میشود و ارگانهایی که وجود اجتماعی را ممکن میسازند و آن را حفظ میکنند، تمایز قائل شود، اینجا آشکار میشود. عبدالله اوجالان این واقعیت را چنین بیان میکند: ” رویکرد جدید دموکراتیک-اکولوژیک با مقولات خشک و قاطعانهی طبقه، ملت و دولت آغاز نمیشود. این رویکرد صرفا به آینده امید ندارد و نمیتواند مبتنی بر باوری خشک به گذشته باشد. لازم است بدانیم که چگونه بر اساس اصل بزرگ «تاریخ و سنت هر چه باشد، حال و آینده همان است» فکر و عمل کنیم. هر چه تاریخ و سنت را دقیقتر بشناسید، با درونی کردن این تاریخ میتوانید حال و آینده را بیشتر تغییر داده و دگرگون کنید. قانون طلایی تغییر و انقلاب در بکارگیری این فرمول با حروف بزرگ نهفته است.“
آنچه در مورد درونی کردن تاریخ و سنت و افزودن بر آن ذکر شده، ظرفیت دگرگونکنندهی انقلاب و انقلابیگری را نشان میدهد. دیدگاه جامعهشناختی کردن تاریخ این را فراهم میکند.
تحلیل جامعهشناختی زمان و مکان در فهم واقعیت اجتماعی
عبدالله اوجالان که تعاریف زمان جامعهشناختی مکتب آنال را به عنوان مبنا تصحیح و تفسیر نموده در مورد جامعهشناسی عمومی، جامعهشناسی ساختاری، جامعهشناسی رویداد و جامعهشناسی آزادی در درک واقعیت اجتماعی صحبت میکند.
پیش از بررسی این حوزههای جامعهشناختی بایستی درباره مسئلهی مهم دیگری در رویکرد جامعهشناختی صحبت نماییم. این مسئله در باب این سوال است که واحد اساسی تحقیق جامعهشناسی چه باشد؟ سوالی که هنگام تعیین واحد اساسی پرسیده شود این است که جامعه بدون چه وجود نخواهد داشت؟ فقدان تشکلهایی همانند طبقه و دولت، اجتماعی شدن را از میان نمیبرد. اما همانطور که فقدان اخلاق و سیاست اجتماعی شدن را از میان میبرد، مشاهده خواهد شد در فقدان این موارد چیزی به نام جامعه وجود نخواهد داشت. تحلیل طبقاتی مبتنی بر اقتصاد، تحلیل مذهبی مبتنی بر باورداشت یا تحلیل مبتنی بر دولت شکلگیری و تحولات جامعه را به طور کامل توضیح نمیدهند. ممکن است بتوانند برخی از ویژگیها و واقعیتها را توضیح دهند، اما تنها در صورتی معنادار هستند که واحد اساسی دارای ظرفیت بیان کل را داشته باشد. تعریف همهی مناسبات جامعه بر اساس روابط مادی و اقتصادی به معنای نادیدهانگاری روابط معنوی است. هنگامی که عبدالله اوجالان واحد جامعهشناختی خود را جامعهی اخلاقی و سیاسی بیان میکند در واقع اشاره به معیارهای برسازندهی جامعه مینماید. در اینجا بایستی اخلاق فراتر از تعاریف مذهبی یا رویکرد مردسالارانه در نظر گرفته شود. اخلاق به انتخاب رفتارهای خوب و بد اشاره دارد که جامعه بر سر آنها توافق کرده است. با هزاران سال تجربه جامعه با تبدیل این قوانین به یک روش زندگی حتی اگر در جایی نوشته نشده باشد، انسجام خود را حفظ میکند. لذا با پیچیدهتر شدن جامعه قوانین، مکمل اخلاق میگردد. لذا اخلاق همواره عامل تعیینکنندهای است. تعادل میان رویکردهای اخلاقی متفاوت توسط قانون تضمین میشود و آنها مکمل یکدیگرند. سیاست ظرفیت، انتخاب، ترجیحات و سازمانهایی برای انجام فعالیتهای اجتماعی به بهترین شکل ممکن است. در مدت زمانی طولانی در تاریخ سیاست بدون دولت بوده است. به عبارتی سیاست امور دولتی نیست. در واقع دولت با غصب سیاست یک ارگان حیاتی جامعه را ربوده و از آن برای کسب قدرت استفاده کرده است. به طور خلاصه مفاهیم اخلاق و سیاست فراتر از مفاهیم عمومی پذیرفته شدهی امروزی است. واحد اساسی، هستهی تشکیل دهندهی جامعه و همچنین ساختاری است که ضامن تداوم موجودیت آن است.
هنگام مشخص شدن واحد اساسی “جامعهشناسی فرهنگی بنیادین” برای درک شکلگیری فرایند اجتماعی شدن، جامعهشناسی ساختاری برای درک ساختارهایی که تداوم اجتماعی شدن و دگرگونی آنها را پدید میآورند، جامعهشناسی رویدادی برای درک تاثیرات رویدادهای کوتاهمدت و میانمدت بر توسعهی اجتماعی و جامعهشناسی آزادی که پتانسیل انقلاب را در لحظات کائوس ارزیابی میکند، تحولات به سود آزادی را امکانپذیر و درک واقعیات اجتماعی را ممکن میسازد. هیچ یک از رویکردهای جامعهشناختی مستقل نبوده و تنها در صورتی میتوانند تفاسیر معناداری ارائه دهند که با یکدیگر در پیوند باشند.
“کهنترین اشکال اجتماعی که جامعهپذیری را ممکن میسازد همانند کلان، قبیله، ساختارهای ذهنی، زبان و مناطق فرهنگی پایه موضوعات جامعهشناسی فرهنگی بنیادین را یا جامعهشناسی عمومی را تشکیل میدهند. در این صورت تغییرات و دگرگونیهای اشکال ذهنیت، نهادهای خانواده و موجودیتهای اتنیکی-قومی (به ویژه آنهایی که مبتنی بر سه فرهنگ بزرگ هستند و همچنین آنهایی که در تمام فرهنگهای دیگر گنجانده شدهاند) میتوانند موضوع جامعهشناسی عمومی باشند. مهمتر از آن “محیطهای کائوس و زوال” که جامعهشناسی آزادی و ساختاری به عنوان اساس و پیامدهای خود با آنها مواجه شدند، میتوانند در محدودهی جامعهشناسی عمومی مورد بررسی قرار گیرند.”3
اگر با مثالی که در آن قدرت، دولت و سلطهی مردانه را به عنوان سرطان تعریف میکنیم، ادامه دهیم، جامعهشناسی فرهنگی عمومی جامعهشناسیای است که سلول بنیادین را تعریف و یافته و آشکار میکند. میتوان پاسخ این سوالات را که آیا در طول دگرگونی ساختاری توسعه، تکثیر و رشد سرطانی وجود دارد یا خیر را یافت. میتوان بافت سالم و بیمار را از هم تشخیص داد. این حوزه از جامعهشناسی نقش نوعی انبار سلولهای بنیادین را ایفا میکند که در بند ناف یافت و ذخیره میشود. هنگامی که واحد اساسی خود را جامعهی اخلاقی تعریف میکنیم، تحولات انقلاب را میتوان به عنوان دگرگونیهایی که جامعهی سیاسی-اخلاقی یعنی شیوه وجودی جامعه را تقویت میکنند، تشخیص داد در حالی که ضدانقلابها را میتوان به عنوان ساختارهایی که آن را نابود میکنند، تشخیص داد. در این مرحله میتوانیم از تاثیر یک رویداد یا تحول بر جامعهی اخلاقی-سیاسی بدانیم که آیا دارای ماهیتی انقلابیست یا ضدانقلابی؟
به عنوان مثال از طریق تحقیقاتی که نقش هویت زنانه را در شکلگیری جامعه آشکار میکند، فرصت ارزیابی این را خواهیم یافت که ایدئولوژی جنسیتگرایی کجا، چگونه و با چه روشهایی زنان را به ابژه تبدیل کرده است. در نتیجهی تحقیقات اتیمولوژیک داستانِ منشا یک کلمه اساسا این امکان را به ما میدهد که معانی ایجاد شده در طول هزاران سال و تحولات آن را ردیابی کنیم. میتوان این دوره را از داستانهای اساطیری و مذهبی که از طریق نمادها، آیینها، پیکرکها و سنت شفاهی به امروز منتقل شدهاند را پیگیری نماییم. همچنین میتوانیم معانی و مفاهیم نسبت داده شده به هویت زنان و ایزدبانویی را در این چارچوب در نظر بگیریم. از این نظر ایزدبانویی فراتر از اینکه یک سیمای اعتقادی باشد، نماد هویت زنانهای است که جامعه پیرامون آن شکل گرفته است. آثار ایزدبانوانی که در فرهنگهای متفاوت با نمادهای مشابه بیان شدهاند، به ما این امکان را میدهد که نحوهی انتقال فرهنگ را نیز درک نماییم. این واقعیت که انقلاب نوسنگی که در آن جامعهی اخلاقی و سیاسی به اوج خود رسیده، انقلابی زنانه بود پیوند میان اجتماعی بودن و هویت زنان را روشن میکند؛ ایزدبانو-مادر شکل اعتقادی آن است و با مطالعهی آن خواهیم توانست مدل اقتصادی، سیاسی، سبک زندگی جمعی و پیوند با طبیعت آن دوره تحلیلهای جامعهشناختی انجام دهیم. سالمترین حالت جامعهی سیاسی-اخلاقی، دوره انقلاب کشاورزی نوسنگی یعنی نخستین انقلاب زنانه است. این تجسم آزادی زنان بر اساس آزادی اجتماعی است.
جامعهشناسی ساختاری، شاخهای از جامعهشناسی است که به بررسی ساختار و نهادهایی که در جامعه عمل میکنند، کارکرد و دگرگونیهای آنها میپردازد. این ساختارها در مواقع بحرانی کارکردهای خود را از دست میدهند و دستخوش تغییر میشوند. در پژوهشهای جامعهشناسی ساختاری تمرکز صرف بر رابطهی میان نهاد، ساختار و کارکرد مانع از تحلیل صحیح میگردد. لازم است ساختار و کارکرد و همچنین اهمیت آنها از نظر زندگی اجتماعی در مرکز مطالعات قرار گیرد. در تحلیل ساختارهایی همانند اقتصاد، مدیریت، عدالت، باورداشت، هنر و سیاست این ساختارها اغلب به تمدن دولتی نسبت داده میشوند. تحقیقات تاریخی نشان داده که بیشتر این ساختارها در دورهی تلخلف که به عنوان اوج دورهی نوسنگی تعریف میشود، شکل گرفتهاند. تمدن دولتی آنها را دگرگون و ذوب کرده است. تحلیل این گذارها از نظر حوزهی مطالعاتی جامعهشناختی ساختاری مهم است. معنا و کارکرد ساختارهایی که در زندگی اجتماعی توسط انقلابها و ضدانقلابها دگرگون شدهاند، موضوع مطالعهی این حوزه از جامعهشناختی است.
دورههای بحرانهای ساختاری، فرایندی را با خود به همراه دارند که در آن پیشرفتهای انقلابی، ضدانقلابی، دمکراتیک-لیبرال و کودتاهای فاشیستی-توتالیتر میتوانند در کنار هم رخ دهند. کسانی که شایستهترین روش و نظامهای علمی را توسعه میدهند و از آنها به عنوان مبنایی برای فعالیتهای خود استفاده میکنند در برساخت نظام اجتماعی جدید خوششانسترین خواهند بود.4
در نتیجه درک علل و پیامدهای بحرانهای ساختار و نهادها، دگرگونی مورد نیاز و یا نیاز به تشکیل نهاد و ساختار نهاد دیگری نیز تعریف میشود. از جمله مسائلی که جنبشهای اجتماعی توانایی پاسخدهی مناسب به آن را نداشتهاند، عدم تعریف جایگزین نهاد و ساختارهایی است که آنها را مورد انتقاد قرار میدهند، مسئلهای که نیاز به توجه دارد. در حالی گفتمانهای مخالفت، ضدیت و حذف قوی هستند تعریف آنچه قرار است ایجاد شود، چندان قوی نیست. نقاط ضعف برساخت سیستمی مختص به خود برای جنبشهای اجتماعی شامل این واقعیت است که آنچه ساخته میشود در حاشیه باقی میماند و در کل جامعه پذیرفته و اجرایی نمیشود. ایجاد یک سیستم جایگزین با دگرگون کردن ساختار، فروپاشی یا ایجاد ساختارهای جدید محقق میشود بدون اینکه آن را به پس از تغییر حکومت، نابودی دولت سرمایهداری و یا بعد از انقلاب به تعویق بیندازد.
موضوعات جامعهشناسی رویدادی و یا پوزیتیو رویدادهایی هستند که در میانمدت و کوتاهمدت توسعه مییابند. تحلیل رویدادهایی که تحولات اجتماعی را آغاز، تسریع یا کُند میکنند، موضوعات این حوزه از جامعهشناسی را تعیین میکند. رویدادهایی که به عنوان نقطهی گسست اساسی یا نقطه شروع رخ میدهند، البته با پیشینهی تاریخی، انباشت و عاملیت نیروهای دگرگونی اجتماعی یا نیروهای ضدانقلاب توسعه مییابند. اما در نهایت جنبشهای اجتماعی بر دگرگونی تاثیر میگذارند. از آنجایی که اثباتگرایی این تحولات را با عاری کردن آنها از پیشینهی تاریخی، پتاسیل آنها برای دگرگونی و ابعادی که بازسازی را ممکن میسازد، بررسی میکند، ارزیابی آن سطحی است. هنگامی که بر یک لحظه، روز، دوره، رویداد و یا شخص تمرکز کرده و واقعیت آشکارکنندهی آن به اندازهی کافی بررسی نشود، ارتباطات، مناسبات یا پیشبینیهای آینده میان رویدادها آشکار نمیشود. انعکاس رویدادها به صورت جزایر پراکنده صورت میگیرد.
چگونگی برخورد با رویدادهای دوران کائوس از منظر جنبشهای اجتماعی موضوعی است که نیاز به مطالعهی جدی دارد. به ویژه در دوران کائوتیک رویدادها وزن و اهمیت تعیینکنندهای مییابند. ادغام جامعهشناسی با جامعهشناسی اثباتی که روایتی رویدادمحور است، در کنار فرهنگ پایه و جامعهشناسی ساختاری رویکردی مکمل خواهد بود. برای مثال چنین تحلیلهایی میتوانند نشان دهند که آیا یک بحران سیاسی یا اقتصادی مربوط به سیستم است یا طبقات حاکم در آن زمان.5 مبارزات زنان علیه خشونت، آزار و اذیت و تجاوز جنسی نشان داده که این وقایع رویدادهای استثناء یا عمل مردان قاتل دارای اختلال روانی نیستند. مفهوم زنکُشی قدرت این گفتمان را که خشونت علیه زنان و زنکُشی سیاسی هستند، نشان داده و ارتباط سیستماتیک بین این رویدادها را آشکار کرده است. در حالی که بحران سیستماتیک در روابط زن و مرد از طریق رویدادهای دائما جدید خود را نشان میدهد، ساختارهای اجتماعی سنتی و نهادهای دولتی در تلاش برای حفظ این نظم هستند. رویکردهای لیبرال و نئولیبرال با ارائه گفتمانها و جایگزینهایی که از تحولات مبتنی بر آزادی و برابری جلوگیری میکند، مانع از درک جامع واقعیت میشوند. فرناند برودل رویکرد پوزیتیویستی را که در آن رویدادها نقش ذرات غبار را به خود میگیرند و مانع از دیدن حقیقت میشوند را به شرح زیر بیان میکند: “آنها تمام یک اقیانوس پهناور نیستند؛ آنها صرفا سنگریزههای کوچکی در یک موزاییک هستند. آنها یک زندگی پر جنبوجوش و جامع نیستند، آنها زندگی حاکمان و ثروتمندان هستند. بنابراین به جای تاریخ قدرتمند و کُندی که مورد توجه ماست، در میان غبار رویدادهای فاقد ارزش مشترک رها شدهاند. با این حال بسیاری از این مطالعات در انتظار بازنگری، ارتقا به مقیاسی جامع برای خیزش است.” 6
با تحلیل رویدادهایی که جامعه را به دلیل تاثیرات شکل کنونی قدرت در حالت شوک مداوم نگه میدارد، جنبشهای اجتماعی باید هنگام تعیین اقدامات، نگرش، سازمان و گفتمانهای علیه خود دیدگاه عمیقتری داشته باشد.
پیشبرد جامعهشناسی آزادی برای تغییرات اجتماعی
جامعهشناسی آزادی که نام یکی از آثار عبدالله اوجالان است، تمرکز ویژهای بر این موضوعات داشته و رویکرد جامعهشناختیای است که بر مبنای آن گزینهی آزادی در لحظه و در کائوس و بحران غالب باشد. در واقع لحظات انقلابی را بیان میکند. به رویکرد علمیای اشاره دارد که شرایط را برای تغییر اجتماعی و انقلاب فراهم میکند و یا ایدهی آزادی را در شرایط موجود غالب میسازد. در اینجا مفهوم لحظه باید از نظر سرعت و تاثیر تحول مورد بررسی قرار گیرد. یک لحظه زمان بسیار طولانی نیست زیرا کائوس طولانیمدت به زوال، فساد و یا ضدانقلاب منجر میشود. این رویکرد جامعهشناختی لحظات کائوتیک دگرگونی اجتماعی را تشخیص میدهد و تعیین میکند چه باید کرد؟ عبدالله اوجالان برای تعریف این جامعهشناسی از “جامعهشناسی آزادی”، جامعهشناسی آفرینش و جامعهشناسی ذهنیت استفاده نموده است.
” به اعتقاد ما جامعهشناسی آزادی، شاخهای بسیار ضروری است. بررسی اندیشه و ارادهی آزادی باید در صدر موضوعات قرار گیرد. علاوه براین، از آنجا که تحول در لحظه، خلق تحولی با جنبهی آزادی است، این “لحظهی کوانتومی” و “دورهی میانی کائوس” که میتوانیم نوعی جامعهشناسی آفرینش نیز بنامیم؛ به طور خلاصه بیشترین حوزهی اجتماعی را پوشش میدهد و به آن مربوط میشود. بنابراین جامعهشناسی آزادی یکی از توسعهیافتهترین مباحث جامعهشناسی است.”7
فرایندهایی که کائوس و یا بحران نامیده میشوند،آستانههایی هستند که در آنها تغییرات بزرگ و گامهای کوچک در مدت زمان کوتاهی به نتایج بزرگی منتهی میشود. به همین دلیل زمانهایی هستند که هم ابتکارات ضدانقلابی و هم انقلابی شانس بالایی برای دستیابی به نتیجه را دارا هستند. چه یک رویداد باشد و چه مجموعهای از بحرانهای گسترده در طول زمان؛ در این دورههایی که ساختارهای گذشته نمیتوانند پایدار بمانند و ساختارهای جدید هنوز شکل نگرفتهاند، پیشینهی تاریخی رویدادها، اینکه کدام ساختارهای اجتماعی باید حفظ شوند و کدام فروپاشیده شود و یا کدام دگرگون گردند، مسائلی هستند که جنبشهای اجتماعی باید در مورد آنها شفاف باشند. در حالی که این شفافیت حاصل میشود، آغاز و پایان دادن به تحول انقلاب و محدود دانستن آن به خود، یکی از دلایل حاشیهای ماندن و محدود کردن جنبش است.
در این مرحله خطایی که در جنبشهای اجتماعی پدیدار میشود این است که آنها مبتنی بر سنت جستجو و مبارزه برای آزادی نیستند. جامعهشناسی آزادی مبتنی بر سنت مقاومت است که ما آن را سنت تمدن دموکراتیک نیز تعریف میکنیم. همانگونه که یک تمدن دولتی مبتنی بر سلطهی مردانهی دولتی و قدرتمحور وجود دارد، یک سنت آزادی نیز وجود دارد که دائما در حال مقاومت است و ریشه در سنت مبارزات زنان، خیزش بردگان، کمونهای آزادیخواه، فیلسوفان، هنرمندان و روشنفکران انقلابی، جنبشهای کارگری-دهقانی و انقلاب جوانان دارد. در کنار رویکرد تاریخیای که خود را تداوم این سنت و جستجوی آزادی میداند لازم است آزادی را به عنوان یک فعالیت برساخت نیز در نظر بگیریم. در این راستا بایستی تعریف آزادی را روشن نمود. آزادی آرمانشهری نیست که هرگز نتوان به آن دست یافت. آزادی تنها با رهایی از شرّ ستمگر، فرار از آن و یا نابودی آن به دست نمیآید. آزادی بیان اراده، عمل انتخاب و ساختن است. رویکردی است که با پس زدن قدرتی که پیوسته از طریق انتخابات در هر حوزهای اعمال، نهادینه و از آن دفاع میشود، برای خود فضایی ایجاد میکند. عصیان، عدم تسلیمیت، رد نمودن و کنشمندی همه جنبههایی از این موضوع هستند. زیستن و مبارزه بر مبنای ضرورتهای انتخابی که کرده، جنبهی دیگر آن است. لذا همواره کاستی اصلی ایجاد یک سیستم جایگزین است. حتی شاید کلمهی جایگزین هم مناسب نباشد. زیرا کلمهی انقلاب (Revolution) نیز دارای ریشهای لاتینی است که اساسا به معنای دگرگون کردن و تغییر است. کلمهی انقلاب به تلاش برای کسب حقوق و آزادیهایی اشاره دارد که هنوز از سوی استبداد و استعمارگری غصب نشده است. حالت نخست را میتوانیم حالت جامعهی پیش از قدرتگرایی بنامیم که هنوز معیارهای اخلاقی و سیاسی آن نابود نشده است. به عبارتی در حال روزآمد نمودن جامعه اخلاقی و سیاسی است که شکل اساسی هستی اجتماعی است. در واقع یک بافت زنده وجود دارد که حتی با وجود مرگ به حیات خود ادامه میدهد و ضربات مهلکی را از سوی اقتدار متحمل شده است. جنبشهای اجتماعی بایست با آگاهی از این موضوع بافتهای قدرت را از میان ببرند. آتاکان ماهیر در درس گفتارهای جامعهشناسی آزادی خود چنین میگوید: “هر اقدامی که انجام میدهیم بایستی خصلت عدالت، برابری و آزادی جامعه را تغییر دهد. جامعهشناسی آزادی نه تنها اجتماعی نمودن آزادی است بلکه شکلگیری ذهنیت و اراده آن نیز محسوب میشود. از آنجایی که ما نیز در این شکلگیری هستیم معیارهای ما برای شکلگیری ذهنیت و اراده چه خواهد بود؟ چه چیز را ایجاد خواهیم کرد؟ برای شناخت این موارد جامعهشناسی آزادی نباید هرگز از نظر دور بماند… هنگام استفاده از مفاهیمی همچون برساخت یک جامعه لازم است آنها را به طور مشروط به کار بریم. زیرا اگر با حساسیت مورد استفاده قرار نگیرد، راه بر خطا گشوده خواهد شد.”8
در نتیجه جنبشهای اجتماعی میتوانند با رویکردهای جامعهشناختیای که توانستهاند از پوزیتیویسم تمایز یابند، به نتایج انقلابی موفقیتآمیزی علیه نظام دست یابند. جامعهشناسی آزادی ما را قادر میسازد تا این دانش و روشها را توسعه دهیم. انقلابیون نمیتوانند تحلیلهای جامعهشناختی را تنها در محافل آکادمیک، دانشگاهها و حوزههای علمی تحت کنترل دولت و سرمایه بیابند. نگاه انتقادی به این مطالعات مهم است. لذا آنچه ضروری است این است که علم در فضاهای آزاد و آکادمیها تولید شود و کسانی که ادعای رهبری تحولات اجتماعی را دارند، با این تجهیزات کار کنند. اگر زنکُشی را به عنوان یک نمونهی عینی در نظر بگیریم، مسلما پیگیری حوادث روزانهای که در آن زنان به قتل میرسند و مبارزه برای محاکمهی قاتلان و اعمال شدیدترین مجازاتها مهم است. با این حال جنبشهایی که دائما بر چنین رویدادهایی تمرکز میکنند و دستور کار و اقداماتشان مبتنی بر هدف قرار دادن رویدادها و عاملان منفرد است، به نتایج انقلابی دست نخواهد یافت. چرخهای که زنان را در دایرهی نابودی نگاه داشته و پیوسته در حال کار است، همچنان به انجام این وقایع ادامه خواهد داد. پرداختن به صرفا نتایج سیستمی که مدام قربانی و قاتل تولید میکند، چقدر ثمربخش خواهد بود؟ خانواده، دولت و فرهنگ مسلط مردانه با قرار دادن دائمی زنان در این موقعیت، موجودیت خود را حفظ کرده و بر مبنای اتحاد با یکدیگر عمل میکنند. سکسوالیته، تولیدمثل، اقتصاد و قانون همگی بر این اساس تنظیم میشوند. بنابراین بایستی مکانیسمهای حفظ و خودفاعی در برابر چنین شرایطی ایجاد نمود. لذا کافی نخواهد بود. بُعد دیگر آموزش زنان، سازماندهی آنها و ارتقای تواناییشان در دفاع از خود در هر جنبهای از زندگی است. دمکراتیزه کردن خانواده، تحول مردان و ایجاد خودگردانیهای غیردولتی، دفاع از خود و اقتصاد خودکفا بُعد دیگری را تشکیل میدهند. فعالیت آکادمیک یک جنبش اجتماعی که ادعای مبارزه برای آزادی زنان را دارد، بایستی به تحقیق و ارتقای چگونگی انجام این فعالیتها اختصاص یابد. رویکردی که میان فعالیت فکری دانشگاهی و کنش-سازماندهی ارتباط برقرار میکند و این دو را به ساخت سیستم تبدیل میکند، از طریق جامعهشناسی آزادی به عنوان مبنا در نظر گرفته میشود. این مثال را میتوان به بسیاری از موضوعات دیگر تعمیم داد. هنگامی که یک رویکرد اجتماعی ایجاد گردد که ایده، عمل و سازماندهی آزادی را در تمام مسائل اجتماعی از مشکلاتی ملی گرفته تا اقتصادی توسعه دهد، امکان یافتن راهی برای خروج از کائوس به سود آزادی آشکار میشود.
1.Devrim ve sosyal bilim ilişkisi ve sosyal bilimlerin çıkmazlarına dair farklı bağlamda bir tartışma için, Jineolojî Dergisinin 17. Sayısında yayınlanan “Kadın Devriminin Bilime İhtiyacı Var mı?” yazısına bakılabilir.
2. Kurtul Gülenç, Frankfurt Okulu, Eleştiri, Toplum ve Bilim, İstanbul: Ayrıntı Yayınları, 2015, 246.
3. Abdullah Öcalan, Demokratik Uygarlık Çözümü, Uygarlık, Cilt 1, İstanbul: Amara Yayınları, 2015.
4. Abdullah Öcalan, Demokratik Uygarlık Çözümü, Uygarlık, Cilt 1, İstanbul: Amara Yayınları, 2015.
5. Abdullah Öcalan, Demokratik Uygarlık Çözümü, Uygarlık, Cilt 1, İstanbul: Amara Yayınları, 2015.
6. Fernand Braudel, Tarih Üzerine Yazılar, Ankara: İmge Kitapevi, 1992, 1.
7. Abdullah Öcalan, Demokratik Uygarlık Çözümü, Uygarlık, Cilt 1, İstanbul: Amara Yayınları, 2015.
8. Hannah Arendt, Devrim Üzerine, İstanbul: İletişim Yayınları, 2012, 53-57.
9. Atakan Mahir, Demokratik Modernite-Sakine Cansız Ocağı Cizre Şehitleri Devresi Ders Tartışmaları, Azadi Matbaası, 2017