آیا علم و تولید دانش می‌تواند عرصه‌ای برای مبارزه باشد؟

بهار اورین

 

مقدمه

پیامدها و مسائل ناشی از بن­‌بست­‌های پارادایم پوزیتیویستی در سده­‌ی 21 بیش از هر عصری برجسته شده است. لذا زوال حقیقت و معنا همراه با تحریف پیوند انسان با علم و معنا مهم­ترین این پیامدهاست. این پارادایم از طریق تمایز سوژه-ابژه و ابژه‌­سازی طبیعت، زنان و جوامع فرودست و به طور کلی ملت­‌هایی که خارج از چارچوب قدرت و سرمایه­ قرار دارند به نیرویی اساسی در تخریب جامعه تبدیل شده است. از سوی دیگر علمی بودن را به عنوان مقوله‌ای عاری از ارزش در رابطه با تفسیر معنا تعریف می­‌کند. از این منظر در این نوشتار به اختصار به بحران پارادایمی، نقش دانش زنان و دانش­‌های آلترناتیو در برساخت جامعه­‌ی دمکراتیک و اهمیت پیوند دوباره­‌ی میان طبیعت، جامعه و علم خواهیم پرداخت.

تاملی کوتاه بر ابعاد بحران پارادایمی

مقاومت اجتماعی در طول تاریخ صرفا از نظر سیاسی نبوده بلکه دارای ابعاد اخلاقی و  فکری نیز بوده است. این مقاومت‌ها شامل تولید دانش و فلسفه خارج از پارادایم‌های مسلط و بسترهای قدرت بوده است. بر این اساس می‌­توان گفت خشونت و سرکوب خلق­‌ها نیز صرفا سیاسی نبوده بلکه دارای ابعاد نظری و ایدئولوژیک بوده است. در نتیجه هر علمی محصول یک بحران پارادایمی است. همانطور که توماس کوهن نیز بدان اشاره کرده پارادایم مسلط بر جامعه برای همیشه نمی‌­تواند در طرح سوالات و مسائل و بدین‌­ترتیب بررسی آن­ها موثر باشد. زیرا به همراه تغییرات اجتماعی و سیاسی مسائل و نیازها نیز تغییر می­‌کند و یک ناهماهنگی میان مسائل موجود و نیازها ایجاد می­‌شود که کوهن این دوره را “دوره­‌ی بحران” نامیده است. از نظر وی دوران بحرانی به انقلاب (علمی) خواهد انجامید و محصول آن یک پارادایم جدید است. در پارادایم جدید روش­‌های تحقیق، تصور از موضوع و نمونه‌های تحقیقی نیز تغییر خواهند کرد. عبدالله اوجالان نیز با تاکید بر پتانسیل انقلابی در لحظات بحرانی و گزینه­‌هایی که در این مرحله وجود دارد، به اهمیت سازماندهی موثر در این مرحله اشاره می­‌کند. این اقدام بستگی به این دارد که آیا علم و  تولید دانش نیز می­‌تواند عرصه‌ای برای مبارزه باشد؟ بنابراین ژنئولوژی که از نیاز به ایجاد و تقویت مبانی علمی انقلاب زنان پدید آمده به بحران پارادایمی در ارتباط با غلبه بر نارسایی به عنوان یک مسئله­‌ی اساسی می‌­پردازد.

بدون تردید یکی از دلایل اصلی بحرانی که امروزه پارادایم­‌های علمی تجربه می­‌کنند، ناتوانی آن­ها در گسست از قدرت و ابزارهای آن است. از دیگر سو عدم پرداختن به تفاوت­‌ها در زندگی است. در این نوع دیدگاه فقط مرد سفیدپوست سوژه­‌ی تولیدکننده‌ی دانش است. این رویکرد به علم و جنسیتی بودن آن موجب شده که زنان در طول تاریخ از شکل‌­دهی بنیان­‌های نظری دور گشته و حتی از تحصیل دانش نیز محروم شوند. بنابراین در سال­های اخیر جنبش‌های زنان و جنبش فمینیستی با نقد ساختارهای قدرت حاکم بر نظام دانش در تلاش برای ایجاد نظام­‌های دانش دمکراتیک و عادلانه بوده­‌اند. در سال­های گذشته بیش از پیش شاهد تخریبات ناشی از پارادایم­‌های بحرانی هستیم که در نتیجه‌ی آن دانشی که پیرامون یک پارادایم بحرانی شکل بگیرد، نه تنها پیوند خود با زندگی را از دست می­‌دهد بلکه موجب هرج‌­ومرج، مسائل اجتماعی و  تخریب طبیعت می‌­شود.

یکی از دلایل عمیق‌­تر شدن مسائل اجتماعی در سده­‌ی حاضر  به بن‌­بست رسیدن ساختارهای علمی است. از سوی دیگر از هم­‌گسیختگی پیوند میان علم و زندگی و جامعه، منجر به زوال ارزش‌های اخلاقی، ناتوانی در تعریف زندگی و رسیدن به حقیقت نیز شده است. دانشی که جهت درک زندگی و تضمین زندگی بهتر ارتقاء نیابد، به ابزاری خطرناک برای جامعه­‌ی انسانی تبدیل می‌­شود. بنابراین دانشی که به سمت و سود گرایش­‌های آزادی­خواهانه‌ی زندگی جریان نیابد، تنها آب به آسیابِ قدرت ریختن است. از دیگر سو گسست پیوند میان فلسفه و علم نیز ضربات مرگباری به همراه داشته است زیرا در نتیجه­‌ی آن رابطه­‌ی میان دانش – معنا و دانش – اخلاق نیز آسیب دیده است. در نهایت انفجار جمعیت، تغییرات اقلیمی و بحران­های زیست­‌محیطی تا شرایط رقابتی بی‌­رحمانه و مصرف‌گرایی نیز محصول پیوند میان علم و قدرت است. پیداست که مرزهای ساختارهای علمی که از سوی سرمایه‌­داری شکل گرفته­اند، توسط صاحبان قدرت تعیین می‌­شود.

 دانش‌های آلترناتیو و یا دانش‌های فرودست دیدگاه مسلط در دانش را به چالش کشیده و  سعی در ایجاد بسترها و شیوه­‌های بدیل دانستن می­‌کنند. در این دانش‌ها تجارب زیسته به عنوان منبع اصلی تولید دانش مورد استفاده قرار می­گیرند. ژنئولوژی نیز یک مقاومت معرفتی در برابر دیدگاه‌های حاکم بر دانش است که زنان را از تولید دانش به حاشیه رانده و یا آزمون­‌ها و تجارب زنان را به عنوان منبعی برای تولید دانش نمی­‌نگرند. بر این مبنا ژنئولوژی دانشی برای تحلیل و نقد تاریخچه و ساختارهای قدرت و دانش است که همواره بر زنان اعمال شده است. در واقع ‌یکی از ابعاد مطالعات ژنئولوژی آشکارسازی هویت زنان است. این آشکارسازی بر مبنای روشن نمودن روند شکل­گیری ایده­‌ها و مفاهیم مربوط به زن و جنسیت است. و اینکه چگونه “هویت زنان” و نقش‌های اجتماعی زنان در طول تاریخ ساخته شده است.

ابعاد جنسیتی  ساختارهای علمی

بی­‌شک یکی از ابعاد بحران‌های علم محصور شدن حقیقت زنان در قالب­‌های ذهنی مردانه است. در حالی که علم و دانش از نظر تاریخی نتیجه­‌ی کار و اندیشه­‌ی زنان است، فعالیت‌های علمی زنان کاملا نادیده گرفته شده و دانش و تجارب آنان بی­‌ارزش تلقی شده است. علم به عنوان قلمرویی متمایز از جامعه و زندگی، به قلمروی مردان تبدیل شده و  با دیدگاه­‌های مردانه شکل گرفته است. نفوذ دیدگاه مردانه در علم به حوزه‌های سیاست، اقتصاد و سایر حوزه‌ها نیز تسری یافته و سازماندهی جامعه را به نفع قدرت مردانه­‌ی مبتنی بر تبعیض جنسی را تسهیل کرده است. بر این اساس شیوه­‌ی تفکری که زنان را از علم و دانش دور نگه می‌­دارد به نوعی فلسفه­‌زدایی و تاریخ‌­زدایی از علم است. بنابراین علم مدرن با تکیه بر دیدگاهی غربی، مردمحور و مردسالارانه هم طبیعت و هم زنان را کنترل کرده است. در نهایت علمی که توانایی روشن نمودن حقیقت زنان را نداشته باشد، منجر به دوری از ارزش‌های اجتماعی و به تبع آن بحران‌های اجتماعی می­‌شود.

ژنئولوژی به عنوان دانش زنان نشان می­‌دهد که دانش درباره­‌ی زنان و بدن زنان چگونه توسط نهادهای قدرت (پزشکی، روان­شناسی و جامعه‌­شناسی) ایجاد گشته و برای کنترل زنان به کار رفته است. از سوی دیگری دانشی انتقادی است که به بازخوانی تاریخی و فرهنگی مفهوم زن، جنسیت و آزادی می­‌پردازد. در این دیدگاه آزادی صرفا به معنای دستیابی به حقوق برابر نیست بلکه به معنای تغییر ساختارهای دانش و قدرت و زدودن دیدگاه­های جنسیتی از علم و تاریخ است. به چالش کشیدن ساختارهای سلطه و دانش غالب امکان دستیابی به آزادی حقیقی و تحولات اجتماعی را فراهم می­‌کند.

یکی از علومی که در آن واقعیت زنان تحریف و انکار شده، تاریخ است. با وجودی که زنان به لحاظ تاریخی نقش مهمی در انتقال زبان و فرهنگ داشته­‌اند و در باروری جامعه تاثیرگذار بوده‌اند، لذا تجارب زنان هرگز به زبان آورده نشده است. زیرا تاریخ تنها از دیدگاه مردان مورد تفسیر قرار گرفته است. به همین دلیل عبدالله اوجالان همواره بر تاریخ زنان و نگارش تاریخ زنان به دست خود آنان تاکید داشته و آن را به عنوان یکی از وظایف مهم پیش­روی زنان قرار داده است. این تلاش می‌­تواند روایت‌های غالب و مردسالارانه از تاریخ، دانش و هویت را مورد نقد قرار داده و بازتعریف کند. تاریخ‌­نگاری زنان بیشتر بر روی روایات ناپیدا و حاشیه‌ای تمرکز دارد. از سوی دیگر  به این دلیل که بسیاری از تجارب، مقاومت و حافظه­‌ی زنان در تاریخ رسمی  ثبت نشده و یا کمرنگ شده‌اند، ژنئولوژی به دنبال آشکار کردن این روایات است. ژنئولوژی حافظه­‌ی جمعی زنان را به عنوان منبعی حیاتی برای بازخوانی تاریخ معرفی می‌کند. حافظه­‌ی جمعی زنان شامل خاطرات، تجربه­‌ها و آگاهی‌هایی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می­‌شود و غالبا به صورت شفاهی و رفتارهای فرهنگی تبلور می‌­یابد. این حافظه­‌ها حامل تاریخ­‌هایی هستند که در منابع رسمی دیده نمی‌­شوند اما بنیادین‌اند و برای حفظ هویت و استمرار مقاومت ضروری هستند و به بازنویسی تاریخ کمک می­‌کنند.

غلبه بر بحران پارادایمی

“بدون غلبه بر بحران علمی، بدون برساخت دوباره‌ی علم از نظر معنایی و نهادی غلبه بر بحران عمومی اجتماعی و جنون مدرنیته­‌ی سرمایه­‌داری غیرممکن خواهد بود.” (عبدالله اوجالان، مسئله­‌ی کُرد و چاره­‌یابی تمدن دمکراتیک). تحلیل بحران­‌های ناشی از مدرنیته‌ی سرمایه‌­داری سده­‌ی حاضر بدون ارزیابی بحران­‌های علمی امکان­پذیر نیست. زیرا مدرنیته­‌ی سرمایه‌­داری از طریق محاسبات و پیش‌­بینی‌های علمی مکانیسم­‌های استثمار را توسعه می‌­دهد. در چنین شرایطی لازم است تا بر  بحران پاردایمی به سود ایدئولوژی‌های آزادی غلبه شود. به ویژه زنان بایستی نسبت به علم و بحران پارادایمی بی‌­تفاوت نباشند. به همین دلیل عبدالله اوجالان با تاکید بر اینکه “علمی که پیرامون زنان شکل بگیرد، گامی به سوی جامعه‌­شناسی صحیح است.” در واقع اشاره به این واقعیت دارد. جامعه‌­شناسی‌ای که بر مبنای جستجوی نیکی، حقیقت و زیبایی باشد می‌­تواند رهیافت­‌هایی برای مسائل نیز ارائه دهد.

نقش ژنئولوژی در برساخت جامعه­‌ی دمکراتیک

دمکراسی تنها در قالب نهادهای سیاسی و یا مطبوعات آزاد معنا نمی­‌یابد، بلکه دارای بنیانی معرفتی نیز است. با توجه به اینکه ژنئولوژی خارج از چارچوب دانش رسمی، دانشگاهی یا سلطه‌گر قرار دارد، از دل تجارب زیسته­­‌ی زنان کُرد شکل گرفته است، می‌­تواند نقش موثری در دمکراتیزاسیون جامعه داشته باشد. برخلاف دانش رسمی که اغلب از سوی نهادهای قدرت (دولت، دانشگاه و رسانه‌های جریان اصلی) مشروعیت می­‌یابد، دارای دیدگاه­‌هایی است که می‌­توانند ساختارهای نابرابر را به چالش کشیده و یا تغییر دهند.  دیدگاه میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی با تبیین رابطه­‌ی میان دانش و قدرت نشان داد که آنچه به عنوان “حقیقت” پذیرفته می­‌شود، نه لزوما کشف واقعیت بلکه محصول سازوکارهای قدرت است. در این نگاه دانش صرفا ابزاری بر فهم جهان نیست، بلکه ابزاری برای کنترل و نظارت است. بر این مبنا دانش رسمی که ادعای بی‌­طرفی و جهان­‌شمولی دارد، اغلب در خدمت بازتولید نظم‌های موجود قدرت قرار می­‌گیرد. در نتیجه به چالش کشیدن این نظم معرفتی و مشروعیت بخشیدن به دانش­‌های آلترناتیو بخش جدایی‌­ناپذیری از فرایند دمکراتیک‌­سازی جامعه محسوب می­‌شود.

در این راستا ژنئولوژی به عنوان دانش زنان امکان بیان دیدگاه و تجربه‌هایی را فراهم می­‌آورد که در دانش رسمی غایب یا سرکوب شده‌اند. به رسمیت شناختن این صداها به معنای گسترش فهم جمعی است. از سوی دیگر ژنئولوژی ‌به آشکار نمودن سوگیری‌های جنسیتی، نژادی، طبقاتی و استعماری کمک می­‌کند. زمانی که زنان به ابزار و روش­های دانش خود دست یابند و یا آن را احیا کنند، می­‌توانند در برابر وضعیت موجود ایستادگی کرده و روایت‌هایی از زندگی و نیازهای خود را ارائه دهند که متفاوت از روایات مسلط است. در نهایت این فرایند آنان را به سوژه­‌های فعال تبدیل می­‌کند. سیاست دمکراتیک به عنوان یکی از حوزه‌های ژنئولوژی با تاکید بر ادغام دانش زنان در فرایند تصمیم­‌سازی سیاسی می‌­تواند منجر به سیاست­‌های عادلانه‌­تر و بومی­‌تر شود.

آکادمی ژنئولوژی در راستای تغییرات اجتماعی چه نقشی می‌­تواند داشته باشد؟

‌نقش آکادمی‌ها در یک جامعه بسیار بنیادی و چندبُعدی است. این نهادها نه تنها نقش تولید و گسترش دانش را ایفا می­کنند بلکه در تقویت و حفظ ارزش­‌های دمکراتیک نیز نقش کلیدی دارند. در سال­های اخیر و با نهادینه شدن بیشتر ژنئولوژی به عنوان دانش زن  بر اهمیت فعالیت‌های آکادمیک آن افزوده شده است. بدون تردید یکی از ابعاد فعالیت آکادمی ژنئولوژی پرورش تفکر انتقادی است. بدون تفکر مستقل و نقد قدرت و تحلیل داده­‌ها نمی­‌توان به تغییرات کلان اجتماعی اندیشید. زیرا نقش آکادمی‌ها در یک جامعه­‌ی دمکراتیک آموزش افراد و آشنا نمودن آن­ها با ‌پرسشگری و ابزارهای تفکر انتقادی است. در آکادمی ژنئولوژی فضایی برای بحث و گفتگو و مطرح کردن دیدگاه­های متنوع زنان فراهم می­‌آید. این تنوع می­‌تواند پایه‌ای برای شکل­‌گیری گفتمان دمکراسی در جامعه گردد. از سوی دیگر پرورش و آموزش زنان به شکل­‌گیری فهم و درک آزادی کمک می­‌کند. در نهایت زنان به نیروی محرک تغییرات مثبت و مقاومت در برابر اقتدارگرایی تبدیل می‌­شوند. بر این اساس آکادمی ژنئولوژی صرفا مکانی آموزشی و پژوهشی نبوده بلکه ستون‌های فکری و فرهنگی آزادی، حقیقت­‌جویی و عدالت به شمار می‌آیند و مقاومتی در برابر استبداد و پدر-مردسالاری است.

چالش­‌های در برابر دانش زنان و دانش‌های بومی­

نهادهای محافظه­‌کار و سنتی علم به دلایل ساختاری و فرهنگی در برابر دیدگاه­ها و دانش زنان مقاومت می­‌کنند. از سوی دیگر دانش‌های مسلط (مردسالارانه) دانش زنان را که نقدی بر فُرم­های مسلط دانش است را نمی­‌پذیرند و حتی آن را علمی توصیف نمی­‌کنند. زیرا دانش زنان به دلیل تضاد با پارادایم­‌های غالب علمی و فلسفی و به این دلیل که بر تجارب زیسته و دانش بومی تاکید می­‌کنند، اغلب مورد هجمه قرار می­‌گیرند. در سال­‌های اخیر چنین هجمه‌هایی بر ژنئولوژی نیز وجود داشته است. زیرا ژنئولوژی به عنوان یک دانش بین­‌رشته‌ای و ضدیت با ساختارهای رسمی دانش به عنوان یک دانش “رسمی” یا “آکادمیک” پذیرفته نمی‌­شود. البته این هجمه‌ها صرفا در محافل آکادمیک نبوده بلکه در برخی موارد با چالش‌های فرهنگی و اجتماعی و کلیشه‌ها و تبعیض­‌های جنسیتی نیز مواجه می‌­شود. پیداست نهادهای قدرت از نهادینه شدن دانش زنان احساس تهدید کرده و به روش‌های متفاوتی به مقابله با آن برمی­‌خیزند.

در پایان

پارادایم جدید و  انقلاب علمی از طریق یک انقلاب فرهنگی و اصلاح نظام ارزشی محقق خواهد شد. اگر این پارادایم جدید مطابق با ارزش‌های آزادی‌­بخش زنان باشد، می‌­تواند جامعه را از بحران­‌های اجتماعی و  به ویژه زیست‌­محیطی برهاند. ژنئولوژی به عنوان دانش زن پایه­‌های پارادایم رهایی زنان و جامعه­‌شناسی آزادی را تقویت می­‌کند. ژنئولوژی با آشکار نمودن ارزش‌ها زنان پایه‌های علمی تبدیل اراده‌ی  خودِ زنان به نیرویی مبارز را تقویت می­‌کند و به عنوان یک ضرورت تاریخی برای از میان بردن آسیب­‌های روانی ناشی از جنسیت­‌گرایی علم، پدیدار می­‌شود.

بنابراین با توجه به تفاسیر بالا نقش دانش زنان و دانش­‌های جایگزین علاوه بر به چالش کشیدن رویکردهای جنسیتی و قدرت بر ساختارهای دانش، ایجاد امکانات تبدیل علم و دانش به روشی جهت نیل به حقیقت است. با پیشبرد دانش زنان و برقراری پیوند دوباره­‌ی دانش و زنان می‌­توان مسیر رهایی زنان را هموارتر نمود. بنابراین ژنئولوژی به عنوان دانش برساختن حقیقتی مبتنی بر جامعه‌­شناسی آزادی در تقابل با جامعه­‌شناسی مسلط است و می‌­تواند نقش مهم
و تعیین­‌کننده‌ای در تغییر و تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه ایجاد نماید.

منبع: مجله‌ آلترناتیو

ممکن است شما دوست داشته باشید